موسیو گلابی
ـ داخل استودیوی شبکهی سه حدود صد نفر نشستهاند. مجری برنامه میگوید پرسپولیسیها دستشان را بالا ببرند، نود نفر این کار را میکنند. بعد میگوید حالا استقلالیها، ده نفر دیگر دستشان را بالا میبرند. اعلام میکند که طرفدارانشان تقریباً برابر هستند. اصولاً حدود چهار ماه است که ارائهی آمار در کشورمان نقش کود شیمیایی را هم بازی نمیکند!
ـ استادیوم را نشان میدهند. کیپ تا کیپ پرسپولیسیست و چهار نفر و نصفی هم با لباس آبی آمدهاند. تعداد استقلالیها واقعاً همینقدر کم است یا من اینها را ریز میبینم؟ پدرم میگوید جوجه را آخر پاییز میشمرند. جوجهها را دوباره میشمرم. همچنان همان چهار نفر و نصفی هستند!
ـ دکتر صدر توی استودیو نشسته و در حال تحلیل کردن است. آنقدر حرفهایش پیچیده است که مجری برنامه مجبور میشود سرش را همینجوری تکان دهد و تأیید کند. این دکتر صدر به گمانم قبل از اینکه مفسر فوتبال بشود، مسئولیتی توی اوین داشته. حرفهایش بدجوری دارد روی روح و روان مجری را تسخیر میکند، بدجوری! حتی پدرم هم کنارم نشسته و دارد سرش را تکان میدهد!
ـ بازیهای بیست سال پیش دو تیم را نشان میدهند. تمام بازیکنان از سبیل کافی برخوردارند. همهشان شبیه علی دایی ده سال پیش هستند، منتها قدشان یکی دو سانت کم و زیاد است! آدم قیافهها را که میبیند حظ میکند. یکیشان هم بگی نگی شبیه کریم باقریست. آهان، گویا اصلاً همین کریم باقری خودمان است. آن زمان هم بازی میکرده یعنی؟ بله ... این آخری را من نمیگویم، پدرم میگوید!
ـ میخواهند کمکم بازی را شروع کنند. تور دروازهی استقلال را کنترل میکنند که سوراخ نباشد. اینجوری بهتر است چون معلوم میشود که تمام سوراخها در طول بازی ایجاد شده و بعداً نمیشود زیرش زد!
ـ بازی شروع میشود و مزدک میرزایی گزارشش را شروع میکند. به افراد داخل استودیو سلام میکند و چند دقیقهای در مورد حضور پرشور تماشاگران صحبت میکند. کلاً حضور پرشور را چیز خوبی میداند و در لفافه حضور چهل میلیونی مردم در پای صندوقهای رأی را هم تحسین میکند. همینجوری به صورت لفافهوار در مورد مؤفقیت مذاکرات هستهای هم صحبت میکند. آدم دلش میخواهد تصویر را قطع کند و فقط صدای او را بشنود!
ـ پرسپولیسیها از سمت راست حمله میکنند. یک بار هم که درست و حسابی دارند به سمت دروازهی حریف میروند، سر و کلهی یک کبوتر همان اطراف پیدا میشود و پاس اینها به مقصد نمیرسد. یار دوازدهم استقلال با اینکه دست و پا بسته است اما دفاع راست تیم را بهتر از مدافعانش سر و سامان داده. کلاً دارد کارهایی در حق استقلال میکند که برادر در حق برادر نمیکند!
ـ روی استقلالیها در فاصلهی پنجاه متری از دروازهی پرسپولیس خطا میشود. طرفدارانش داد میزنند این گله، این گله. توپ از سی متری دروازه عبور میکند. چند دقیقه بعد روی ضربهی کرنر همین شعار را میدهند. اینبار توپ حتی اوت هم نمیشود! معلوم نیست پیش خودشان چه فکری میکنند که این شعار را میدهند، ولکن هم نیستند. یکی هم نیست بگوید که اگر قرار بود با شعار دادن اتفاقی بیفتد حالا وضعمان این نبود!
ـ این خسرو حیدری خوب میدود. دو ساعت است که یکبند بازیکن برزیلی پرسپولیس را تعقیب میکند. خب چرا فوتبال بازی میکند؟ برود دونده شود. پدرم میگوید مردم به خاطر یک لقمه نان اینطوری میدوند. آخر بازیکن برزیلی هم شد لقمه نان؟ باز اگر از این تماشاچیهای برزیلی بود یک چیزی!
ـ نیمهی اول در حال تمام شدن است. شیث رضایی کولاک میکند. وقتی توپ را میگیرد اول به آسمان نگاه میکند. بعد برای هواداران دست تکان میدهد. گزارشگر میگوید که با سیاوش اکبرپور هم خوش و بش میکند. اعتماد به نفس است که از این آدم به تیم تزریق میشود. با این وضعیت تا یکی دو دقیقهی دیگر پرسپولیس حتماً گل میزند. حیف ... نیمهی اول تمام شد!
ـ نیمهی دوم که شروع میشود پرسپولیس بارها به سمت دروازهی حریف یورش میبرد اما در همان اولی پنالتی میگیرد و احتیاجی به حملههای بعدی نمیشود. پدرم یکجوری داد میزند «دقت کن» که انگار داور صدایش را میشنود!
ـ پنالتی پرسپولیس را دروازهبان میگیرد اما توپ برگشتی را بازیکنان پرسپولیس به هر نحوی که شده وارد دروازه میکنند. توی خانه غوغایی برپاست. میخواهم پیراهنم را از خوشحالی در بیاورم. مادرم داد میزند در نیار در نیار، اخطار میگیری! گلزن پرسپولیس در راستای حرکت من یکقدری پیراهنش را بالا میزند. روی پیراهنش عکس یک آقای کراواتیست. اگر بیطرفانه به قضیه نگاه کنیم باید به خاطر آن کراوات اخطار بگیرد اما داور کاری به کارش ندارد. میخواهد یکجوری بیطرفی خودش را نشان دهد!
ـ استقلالیها حملات بیجانی انجام میدهند. یکی از حملات بیجانشان را دروازهبان به سختی دفع میکند و یکی دو بار هم به لطف خدا توپها به شکل میلیمتری از کنار دروازه رد میشود. آن یکی هم به تیر دروازه میخورد. من هم که دارم تماشا میکنم بیجان میشوم!
ـ بازیکن پرسپولیس را له میکنند. داور یک نگاهی به او میکند و دستور ادامهی بازی را میدهد فقط به این خاطر که او هنوز دارد نفس میکشد! استقلالیها دارند رسماً سیزده نفره بازی میکنند. کم مانده داور روی کرنرهای استقلال جلو برود و هد بزند!
ـ یکی از بازیکنان پرسپولیس با مغز به زمین میخورد. همه منتظرند که بازیکنان استقلال توپ را به اوت بزنند اما آنها شوخی شوخی توپ را سانتر میکنند و ضربهی سرشان جدی جدی گل میشود. یکی باید صمد مرفاوی را بگیرد که تا نزدیکیها خدا میپرد. غلامپور سر از پا نمیشناسد و وقتی میخواهد او را بگیرد از کنارش به سرعت رد میشود. حالا دو نفر هم باید او را نگه دارند! اصلاً همهی اینها به کنار، سه نفر باید بیایند این پدر من را بگیرند. خانه را گذاشته روی سرش!
ـ تلویزیون یک جمعیت چندهزار نفری از استقلالیها را نشان میدهد که دارند شادی میکنند. گفته بودم تعدادشان کم است، نگو آن طرف ورزشگاه را نشان نمیدادند!
ـ بیست دقیقه است که توپ از کنار دروازهها میآید و میرود. دیگر این رفت و آمدها دارد مشکوک میشود. جمعیت یکصدا میگویند تبانی تبانی. گزارشگر که نمیخواهد این کلمه را تکرار کند دنبال کلمهی دیگریست که لایتتر باشد! بعد از کلی تفکر اعلام میکند که تماشاگران کلمهای را میگویند با این مفهوم که این دو تیم با هم ساخت و پاخت کردهاند. کاش میدانستم در مدت فکر کردنش داشته به چه چیزی فکر میکرده. لابد دلش میخواسته کلمهی بهتری به کار ببرد!
ـ توی ورزشگاه داد میزنند یاحسین و یک چیزی هم در ادامهاش میگویند که نمیشود شنید. یکدفعه صدایشان قطع میشود. آدم نمیتواند بفهمد ملت فهیم و بهترین تماشاگران دنیا چه میگویند! از پدرم میپرسم. اخم میکند و میگوید بچه این حرفها به تو نیامده. یکجوری قیافهاش را ناراحت میکند انگار تقصیر من است که استقلال نمیتواند ببرد. خب به جای این کارها برود تیمش را قوی کند!
ـ بازی مثل همیشه با همان نتیجهی یک یک تمام میشود. حوصلهی نشستن و دیدن ادامهی برنامه را ندارم. موقع بلند شدن از جلوی تلویزیون، کارشناس داوری یک جملهی قصار میگوید: «تفسیر صحنهها از روی تصاویر آهستهی فوتبال، از خواندن فیلم رادیولوژی در پزشکی سختتر است». بعـــله، کنار دکتر صدر هم نشسته!

