مردي که تمام عمر خود را در پي دانشاندوزي بود در بستر مرگ افتاده بود. يکي از دوستانش به ديدن او رفت. دوست آن مرد از آن ملاقات چنين روايت ميکند که: وقتي به بالين آن دانشمند محتضر رفتم او که از شدت ضعف و بيماري ريغش چيغ شده بود* چشمانش را اندکي گشود. سپس تبسمي نمود و گفت: «آه تو هستي دوست عزيز! چقدر از ديدنت خوشحالم.»
من که ميديدم صورت مرد به سمت تلويزيون است برخاستم و گردن او را به سمت خود چرخاندم. دوست دانشمند به آرامي نعره کشيد: «آخ آخ... ول کن گردن را... جانور... از جانم چه ميخواهي؟» آنگاه من را ديد و به درستي بازشناخت و گفت: «آه تويياي دوست عزيز! اکنون به جا آوردمت. اينجا چه ميکني؟» سپس در حالي که به سختي سخن ميگفت ادامه داد: «اينکه قريب 50 سال است که از دوستي و آشنايي ما ميگذرد. هنوز در آن مغز پوکت فرو نرفته است که وقتي در حال تماشاي تلويزيون هستم نبايد گردنم را به سويي بپيچاني؟»
چون اين سخنان را شنيدم لبخندي زدم و به آن دوست دانشمندم يادآوري نمودم که کلا از اولين ديدار ما که به قهري دوساله منجر شد 38 سال بيشتر نميگذرد و اگر آن دعواي سه ساله بر سر دستگاه پانچ را در نظر نياوريم باز هم دوستي مان نميتواند بيش از 36 سال شده باشد. دوست فرزانهام احتجاج کرد که نظر من برخطاست و نظر خودش درست است و چون به روال گذشته نتوانست با پرتاب قندان استنتاج خود را به نتيجه درست برساند؛ در حالي که به چند تن از اعضاي خانواده من سلام** ميرساند از من خواست که گردنش را به حالت پيشين درآورم.
بر حال دوست فرزانهام رقت آوردم و گردن وي را آنقدر چرخاندم تا آنجا که محتضرانه به صدادرآمد که «بيپدر ول کن... شکست...اي به روحت با آن کينه شتريات... يک دايره کامل چرخاندي، ول کن.» تا آنکه بالاخره پس از تلاشهاي فراوان کورسوي چشمانش بر صفحه تلويزيون ثابت گشت. اما اندکي نگذشته بود که ناله آن دانشمند به هوا برخاست. علت را پرسيدم، باز بر من و بستگانم رحمت آورد و گفت جومونگ برفت؛ يعني تمام شد. و اين از کرامات آن فرزانه دانشمند بود که هر چه تلويزيون نشان ميداد او به جان ميديد و بدينسان هردم شعور و علم و اطلاعات خود را همسنگ آن ميساخت.
چون کار بدينجا رسيد خواستم از جا برخيزم و ديدار را به پايان برم که گفت: «کجا؟... اکنون که تا بدينجا آمدهاي و مرا از جومونگم انداختهاي تا جواب سوالم را ندهي نميگذارم که بروي» و آنچنان اين حرفها را به سختي زد که گفتي هماکنون جان از بدنش سرازير خواهد شد***. مرا دل بر حال او سوخت و گفتم: «اي دوست فرزانه؛ اکنون چه جاي سوال پرسيدن است؟»
گفت: «ميدانم که در بستر مرگ افتادهام و هرآن شايد که بميرم؛ ليکن آيا بدانم و بميرم بهتر است يا ندانم و بميرم؟»
مرا از اين همه عشق و عطش آن مرد محتضر به دانايي شگفت آمد و از خويشتن که چند کرت گفته بودم «تلويزيون براي اين رفيق دانشمند و فرزانه ما نه دانش گذاشت و نه فرزانگي و حتي شعور» شرمزده شدم. بر جاي خود نشستم و از او که هردم بيرمغتر و کمجانتر ميشد خواستم که سوال خويش را بپرسد. لبهاي او حرکت کرد و ليکن من چيزي نشنيدم. گوشم را به لبهايش نزديکتر کردم و خواستم سوال خويش را اگر هنوز جاني دربدن دارد بلندتر بپرسد. توانش را جمع کرد و به آرامي پرسيد «ميخواستم بدانم...» که باز نفسش فرو افتاد. به ناچار تا آنجا که گرماي نفسهاي کمجانش پرده صماخم را پس و پيش ميکرد گوشم را به دهان او چسباندم و در حالي که بغض راه گلويم را گرفته بود از آن دانشمند محتضر خواستم آخرين سوالش را با بلندترين صدايش بپرسد. اندکي گذشت و صدايي نيامد. گويي آن فرزانه داشت هر چه جان دربدن داشت را جمع ميکرد تا سوال خود را تا ميتواند بلندتر بپرسد. پس از آن ناگهان غرشي برخاست که پرده گوشم از هيبت آن دريده شد و زهرهام ترک برداشت که «اين تکرار جومونگ کي است؟»
هنوز يک کوچه بيشتر نرفته بودم و خود را خوب نتکانده بودم که صداي شيون از خانه آن مرد دانشمند که با بالشت خفه شده بود برخاست.****
کلمهها و ترکيبهاي تازه
*- ريغش چيغ شده بود: رمغ نداشت و ازش ميرفت؛ حالش خيلي بد بود؛ خفن مريض بود؛ آب و روغن قاطي کرده بود.
**- سلام بدل از نکاح!
***- جان از بدن سرازير شدن: قالب تهي کردن تحتاني، نوعي مردن در نهايت بيرمغي تا حدي که روح متوفي از شدت بيحالي به جاي آنکه به آسمان صعود کند بر روي زمين نشت ميکند.
****- البته متهم به قتل در بازسازی صحنه جرم جورابش را در حلقوم فرزانهی دانشمند چپانده بود.