ترکیه ادعا کرد: همانطور که مولانا اهل ترکیه است، کروبی هم!
جوانان سبزپوش سریع از توی پستوها اقلام سبزشان را بیرون آوردند و در اعتراض راهپیمایی سکوت برگزار کردند. ترکیه گفت: این همه آدم آمدید بیرون، یکی از شما زبان نداشت حرف بزند؟
یکی از سبزها گفت: چی چی کروبی هم! مولانا را که بر زدید بردید ترکیه، دارید حالش را میبرید؛ حالا آمدهاید سراغ کروبی؟ مولانا زنده نیست که از خودش دفاع کند، ایشان فرزند احمد که ماشاالله سر و مر و گنده است. میگویم چند تا بیانیه بدهد که...
- که چی؟
- که آنجایتان بسوزدها!
- آنجا؟ آنجا کجاست؟
- دماغ!
(این اصطلاحات بومی است و گویا اهالی ترکیه یا آنجا را نمیشناسند، یا «آنجا» ندارند، یا آنجایشان یکجای دیگر است. مثلا آنجا!)
ترکیه گفت: حالا چرا قاطی میکنید؟ شما که کروبی را نمیخواهید، خوب بدهیدش به کسی که میخواهد. مثلا به ما. اصلا شما بیایید اسباب و اثاثیهای را که نیاز ندارید و جلو دست و پایتان را گرفته، لیست کنید؛ ما همین فردا یک کامیون میفرستیم همه را بار بزنند و بیاورند اینجا. هم شما از شرشان راحت میشوید، هم اینکه ما کلا نیاز داریم. آقا بیا ببین قونیه چه خبر است!
نمایشگاه کتاب شما چگونه است؟ صد پله از آن باحالتر. یکی آنطرف ساندویچ میفروشد. یکی باقالی، یکی فالودهی شیرازی. هشتصد سال قبل دیگران کاشتند ما خوردیم، حالا ما بکاریم، آیندگان بخورند. خلاصه اگر برای شما آب ندارد، برای ما که نان دارد!
یکهو سر و کلهی چند ناسبزپوش پیدا شد که جلو آمدند و گفتند: آقا به این سبزها رو ندهید که اگر مخملشان گل کند، واویلا. اصلا اینها کارهای نیستند که. فروشنده ماییم. «چیز»ی میخواهید بگویید که برایتان آماده کنیم. بستهبندی شده و بادوام!
ترکیه گفت: قربان آن دهانت با آن چیزت! همین «چیز» که گفتی همراه با خاتمی، کروبی و سایر اصلاحطلبان!
ناسبزپوشان گفتند: اینها نه که جنسشان مخملی است، به درد آب و هوای اینجا نمیخورند! اتفاقا از اینها خیلی زیاد هم داریم که الان توی انبارهایمان باد کردهاند! میدهیمشان به شما، آنهم مجانی!
میرحسین هم سر و کلهاش پیدا شد. انگشت اشارهاش را به سمت آنها برد و گفت: همانگونه که هر شهروند یک ستاد شد، بعد یک رسانه شد، حالا هر شهروند یک کروبی است. یک میرحسین است. پس باید همه برویم. دوم اینکه ما «هیچ جا نمیریم، همینجا هستیم!» ما از اینجا جم نمیخوریم و خواهان ابطال انتخابات هستیم!
ترکیه تا میرحسین را دید گفت: «خودش است. ما این را هم می خواهیم.» و رو به میرحسین گفت: بیا بریم ترکیه، خودم برات میخرم! (یعنی تو بیا ما برایت 20 تا انتخابات ابطال میکنیم که حالش را ببری.)
کروبی گفت: آنجا فایده ندارد. حالش به اینجاست.
ترکیه: ما برای مولانا جلالالدین هم چند تا انتخابات ابطال کردیم.
کروبی مشکوک شد و پیش خودش قسم خورد که ته و توی این ماجرا را در بیاورد. نتایج تحقیقات کروبی نشان داد:
مولانا در قرن هفتم در انتخاباتی شرکت کرده بود. اما رفت و ساعتی خوابید. رفتند به او گفتند: «تو سوختی. هر کس بخوابد سوخته است.» و او رای نیاورد. ایشان شوریده گشت و اشعار جانگدازی سرود و گفت: انتخابات باید ابطال شود.
بار دیگر در انتخابات شرکت نمود، اما رد صلاحیت شد و بار دیگر مولانا شوریده شد. ترکیه به مولانا پیغام داد: «آقا چرا اینقدر گیر دادهای؟ بیا ترکیه تا ما انتخابات را بخاطر تو ابطال نماییم.»
مولانا در پاسخ گفت: بروید بابا دلتان خوش است! چه میگویید برای خودتان؟! بنده، به دلیل رد صلاحیت، اصلا نتوانستم در انتخابات شرکت کنم. ابطال انتخابات برای چهار سال پیش بود.
ترکیه پاسخ داد: شما چکار داری؟ بیا ما همینجوری، شرکت نکرده، برایت ابطال میکنیم.
آخر اینکه با توافق طرفین، مولانا، در راستای مبادلات فرهنگی، به ترکیه اهدا شد. ترکیه نیز متعهد شد در ازای مولانا، هشتصد سال بعد، وقتی سریال «کلید اسرار» ساخته شد، یک CD از آن رایت کنند و به ایران بدهند.
نتیجه اینکه مشاهیر هر کشور اگر در کشوری دیگر به رحمت خدا رفته، بدانید که رد صلاحیتی در کار بوده است و دلشکستنی و از این حرفها.
البته ترکیه اعلام نکرده است در ازای صادر کردن کروبی به ترکیه هشتصد سال بعد چه تسهیلاتی به ما میدهد! از صادر کردن مولانا که چیزی عایدمان نشد!