آی طنز > محمود فرجامی > نامه مادر ورزش ایران به مادر راه ایران

نامه مادر ورزش ایران به مادر راه ایران

محمود فرجامی | ۱۶ شهریور ۱۳۸۸

«پس از آنکه یک مجری تلویزیونی به علی‌آبادی لقب "پدر ورزش ایران" را داد؛ یکی از نمایندگان مجلس نیز بهبهانی را "پدر راه ایران" خواند.» جراید

خواهر جان سلام
امیدوارم حالت خوب باشد و دماغت چاق. اگر از حال و روز من جویا باشی ملال زیاد است و البته یکی‌ از آن‌ها دوری از شما و راه‌های ناامن و پرخطری که نمی‌گذارند برای دیده بوسی خدمت برسیم.
از این‌که دوباره به خانه‌ی بخت رفته‌ای خوشحال شدم. به محض اینکه فهمیدم آقای بهبهانی پدر راه ایران شده به خودم لازم دیدم این نامه را بنویسم. هر چه نباشد من و شما خواهریم و هر چند که وقتی جواد آقای خیابانی توی تلویزیون اعلام کرد که آقای علی‌آبادی پدر ورزش ایران شده است به رویت خودت نیاوردی و یک تلفن هم برای تبریک نزدی ولی من از آن خواهرهای کینه‌ای نیستم. طعنه هم نمی‌زنم و حتی به رو هم نمی آورم! ولی فقط خواهش می‌کنم نگو که نمی‌دانستی که ایشان با من عروسی کرده چون این دیگر از آن حرف‌هاست. خب وقتی یکی می‌شود پدر یک چیزی معلوم است که با مادر آن چیز ازدواج کرده؛ این طور چیزها که دیگر سواد و معلومات و دانشگاه نمی‌خواهد. به خصوص برای من و تو که هر کداممان ده شکم زاییده‌ایم!

در عوض من به محض اینکه از رادیو شنیدم عقدتان توی مجلس محضری شده هم خیلی خوشحال شدم هم برداشتم این نامه را نوشتم که تبریک بگویم و توی عالم خواهری چندتا توصیه بهت بکنم. آخر این آقای تازه‌ی شما با آقای قدیم ما از یک طایفه هستند و خیلی از اخلاق‌هایشان شبیه همدیگر است. بعدش هم خدا به سر شاهد است من از اینکه علی‌آبای به هوای مادر نیروی ایران من را ول کرد و رفت که بشود پدر نیروی ایران به شماها حسودی نمی‌کنم. بالاخره شکم خالی و مادر بی شوهر، بی روزی نمی‌ماند. بعضی از این مردها کارشان همین است. خواست برود همان بلایی که سر من آورد را سر مادر نیروی ایران بیاورد که من نفرینش کردم، وصلتشان پا نگرفت. پنهان نمی‌کنم که جیگرم هم خنک شد ولی الهی کور بشوم اگر به تو حسودی کنم و مثلا بخواهم زبانم لال مثل بعضی از خواهرهای حسود و رذل، یک طوری راه و چاه را نشانت بدهم که با سر بروی توی چاه. خدا بدور! الهی هر کس با خواهرش همچین کند روی خوش نبیند. ایشالله خوش‌بخت شوی تو هم دعا کن من با حاج‌آقا سعیدلو که سایه‌اش را انداخته روی سر من سپیدبخت شوم.

روده‌درازی نکنم خواهرجان. یک چند تا نصیحتت بکنم که با پدر راه ایران راه بیایی و یک کاری کنی که او هم با تو بهتر راه بیاید.

اول اینکه این طایفه خیلی آبرودارند و دوست دارند عزت‌شان را به رخ در و همسایه بکشند. از هیچ کاری هم در این راه مضایغه ندارند. همان پدر ورزش ایران نمی‌دانی چه پولی خرج کرد که این بچه‌های المپیکی من اول شوند و سربلندمان کنند. هر چه بگویی از مداخل ورزش‌های همگانی برداشت خرج قهرمانی‌ها کرد. اما خب نشد. لابد خدا نخواست شاید هم طلسم کرده بودند این طفلکی‌ها را. اما پدرشان کم نیاورد. همه‌جا گفت بچه‌های ما اول و دوم شده‌اند و یک سری عدد و نقاشی (گمانم بهش می‌گویند آمار) داد که اینها از همیشه بهتر بوده‌اند. ولی مردم پشت سرمان ریشخند می‌کردند.

دوم اینکه به نفع خودت است سربراه باشی. توی طایفه‌ی اینها، نمی‌شود و نمی‌خواهم و راه‌ندارد و آبروریزی می‌شود و اینها نداریم. یعنی اینها یک رئیسی دارند که این حرف‌های توی قاموسش نیست و اینها هم به تبع ایشان همانطوری بار آمده‌اند. مثلا اگر آقایتان یک شب آمد خانه و گفت «فردا باید از سرخس تا آستارا یک جاده‌ی سه بانده‌ی آسفالت بکشیم که نصفش هم توی دریای خزر باشد و سه ماهه هم کار تمام بشود» هیچی نگو. فقط بگو چشم وگرنه سر و کارت با کتک و کمربند است و خرجی‌ات را قطع می‌کند. در عوض زود یادشان می‌رود و می‌رود سراغ یک برنامه‌ی دیگر.

سوم اینکه مبادا فکر کنی چون مادر راه ایران هستی حق و حقوقی برای دخل و خرج خانه داری. یک بار، همان اوایل که علی‌آبادی شده بود پدر ورزش ایران و می‌خواست هر چه پول توی پستو برای خرج بخور و نمیر یک ساله‌ی بچه های قد و نیم قدمان گذاشته بودم را بردارد و خرج پرسپولیس و استقلال کند و من ازدهنم در رفت و گفتم «آخر آن بیچاره‌ها گناه دارند و از گرسنگی می‌میمیرند...» که همچین با پشت دست زد توی دهنم که دو تا از دندانهایم فرو رفت. می‌دانم که این پول‌ها حق خود ما و بچه هایمان است که مردم می‌دهند ولی یادت باشد "آقا بالاسر" اختیار همه چیز "متعلقه" را دارد.

چهارم اینکه اینها خیلی خانواده دوست و مهمان‌نواز هستند منتها نه برای ما و بچه‌هایمان. عاشق اینند که برای قوم و خویش‌های خودشان و علی‌الخصوص هم‌طایفه‌ای‌هایشان کار درست کنند و بذل و بخشش کنند. حتما در همین چند روزی که به خانه‌ی بخت پدر راه ایران رفته‌ای کلی ناآشنا را دیده‌ای که آمده‌اند خانه‌ات و سر سفره تو بچه‌هایت نشسته‌اند و قصد بیرون رفتن هم ندارند. صدها نفر دیگر را هم روزهای بعد خواهی دید. همان علی‌آبادی اگر بدانی چه آدم‌هایی را آورد خانه و آنها با من و بچه‌هایم چه کردند...! به جای حرص و جوش خوردن هر روز یک لیوان گل گاو زبان بخور. مطلقا هم باهاشان کل‌کل نکنی که زبانم لال آن بلاهایی که سر من درآوردند سر تو درنیاورند که هنوز وقتی یادش می‌افتم پشتم می‌لرزد.

خلاصه اینکه خواهرجان مواظب خودت باش و مطیع آقای بهبهانی باش؛ بلکه اگر خوشبخت نشدی مثل من زیاد زجر و بی‌آبرویی نبینی. دیگر زیاده عرضی نیست جز اینکه آن دفعه سر ماجرای سقوط هواپیمای ارمنستان و لو رفتن جودوکارهای تقلبی خیلی ناخواهری کردی و آبروی ما را بردی. ولی اشکالی ندارد من از آن خواهرهای کینه‌ای نیستم. حتی به رو هم نمی‌آورم!

قربانت
مادر ورزش ایران؛ متعلقه‌ی سابق علی‌آبادی


-------------
بازنشر از روزنامه تهران امروز


#1 | saia
ممنون، خیلی باحال بود.
#2 | مرتضي | URL
عالي بود، زنده باشيد ايشالا
با این که خیلی طولانی بود اضافات زیادی داشت ولی جالب و خوب بود
یا علی
#4 | احسان
خیلی خوب بود،ممنون

نظر:
کد امنيتی:

نظر شما بعد از بازبينی در بخش نظرات نمايش داده می‌شود.