ایرجمیرزا برای من چیزی بیشتر از یک شاعر است. دلیلش هم ساده است. از سن 7 سالگی تا 18 سالگی در محلهای زندگی کردم که نامش «ایرج میرزا» بود. البته نام رسمیاش را بولوار سیدرضی گذاشته بودند اما آن میرزا زورش بیشتر بود و هر بار سید را از میدان بدر میکرد. البته نه به طور رسمی که دولت و شهرداری و آقابالاسرهای ریز و درشت آن را رسمیت میبخشیدند بلکه در دهان مردم کوچه و بازار که واقعیتش میبخشیدند. به هم میگفتند بچههای ایرجمیرزای 10، در مقابل مثلا بچههای هنرستان و بچههای آب و برق و بچههای هاشمیه.
با خود جناب ایرج میرزا هم خیلی زود آشنا شدم. کتاب قطور زرد جلد گالینکوری داشتیم که نام دیوان ایرج میرزا با تصویری از مردی با کلاه و عینک بر روی جلدش خودنمایی میکرد و همیشه در قسمت بالای کتابخانه پدرم قرار داشت. آنجا معمولا کتابهای ممنوعه و کتابهایی که صلاح نبود بچهها بخوانند را میگذاشتند که علامت خوبی بود برای نشان کردن کتابهایی که حتما باید خوانده شوند(!) و مایهاش تکیه دادن یک پشتی به صورت عمودی بر روی دیوار میهمانخانه و پایین آوردنش بود.
متاسفانه من هم پسر زیاد باادبی نبودم به جای شعرهایی نظیر علمیردانخان و قلب مادر که پر از نکات مثبت و خوشآموزی بود تا مدتها یک راست به صفحات 81 تا 83 آن کتاب میرفتم که در دل عارفنامه قرار داشت و میخواست تاثیر چادر را نشان بدهد. این ماجرا مال حدود سالهای سوم، چهارم دبستانم بود.
بعدا همانطور که بزرگ میشدم با شعرهای دیگری ایرج میرزا (حتی آنهایی که بیادبی نداشت!) هم آشنا میشدم و کمکم به ذوق ادبی بینظیر این مرد و تاثیری که بر نوزایی ادبیات فارسی گذاشته است بیشتر پی میبردم. ذوق شاعرانهی او و روانی طبعش بینظیر بوده و گمان میکنم نخستین بوده باشد که لغات فرانسه را به طور گسترده و با شیوایی در شعر فارسی بکار برده باشد. در آفرینش واژههای نو و یا ترکیب آنها نیز چیره دست بوده است و افزون بر این -بدون قرار داشتن در صف مشروطهخواهان- با تزریق روح کوچه و بازار به ادبیات و شعر مکلف آن دوران، رسما در صف مقدم تحولخواهان (دست کم از بُعد ادبی) قرار گرفته است.
در این مورد سعی خواهم کرد در اولین فرصتی که دست دهد مقالهای بنویسم. بهانهی این یادداشت تصویر اعلامیهای بود که دیدم از طرف شهرداری در ذم ایرجمیرزا و دلیل تغییر نام خیابان موسوم به او (که هنوز بر یکی از خیابانهای مشهد وجود داشت) نصب شده بود.

در این تابلو بر محتوای جنسی (پرونوگرافی!) و ضد دینی ایرجمیرزا تاکید شده است. در این مورد و اظهارات مشعشع متولیان شهرداری مشهد در مورد سابقهی ادبیات که نشان میدهد حداقل با عبید زاکانی هم آشنایی مختصری ندارند حرفی نمیزنم. در جایی که تعهد به جای تخصص، تشرع جای تعهد، ریا جای تشرع و وقاحت جای همهی آنها را گرفته باشد چه جای حرف؟
فقط میخواهم بگویم انگار به نحوی کاریکاتورگونه تاریخ بر ما نازل میشود. سالها پیش خود ایرج میرزا در شعری طنزآمیز که در مشهد سروده بود مشابه چنین ماجرایی را نقل و نقد کرده بود. با این تفاوت که اگر متحجرین آن زمان رگ غیرتشان از دیدن تصویر زنی بر سر در کاروانسرایی میجنبید؛ در این زمانه متولیان شهرداری از بودن نام یک شاعر بر یک خیابان نسبتا فرعی هم کف بر دهان میآورند!
این شعر – که آنطور که دکتر محجوب در جایی نوشته است اشاره به ماجرایی واقعی در بالاخیابان مشهد دارد- را میخوانیم و بعد از یک قرن همچنان بر حال خودمان تاسف می خوریم:
بر سر در کاروانسرایی
تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمایم این خبر را
از مخبر صادقی شنیدند
گفتند:که وا شریعتا خلق
روی زنی بی حجاب دیدند
آسیمه سر از درون مسجد
تا سر در آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق
می رفت که مومنین رسیدند
این آب آورد آن یکی خاک
یک پیچه ز گل بر او بریدند
ناموس به باد رفته ای را
با یک دو سه مشت گل خریدند
چون شرع نبی از این خطر جست
رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی
چون شیر درنده می جهیدند
بی پیچه زن گشاده رو را
با چین عفاف می دریدند
لبهای قشنگ و خوشگلش را
مانند نبات می مکیدند
الجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه می تپیدند
درهای بهشت بسته می شد
مردم همه می جهنمیدند!
می گشت قیامت آشکارا
یکباره به صور می دمیدند
طیر از وکرات و وحش از حجر
انجم ز سپهر می رمیدند
اینست که پیش خالق و خلق
طلاب علام رو سپیدند
با این علما هنوز مردم
از رونق مُلک ناامیدند



خیلی خوشحالم که یک همشهری در این محیط مجازی پیدا کرده ام.
راستش من هم لااقل 10 سالی هست که از مشهد آمده ام ولی هنوز هم گاهی به محله های قدیمی مشهد سر می زنم و ضمن ارادت به همه بچه های ایرج میرزا عاشق محله های ته پل محله و عیدگاه و بازارچه حاج آقا جان و کوچه زردی و صد البته حسین باشی هستم.
انگار این قضیه انقلاب دوم فرهنگی راستی راستی دارد شروع می شود!
تا دیروز حرص می خوردیم از این که برادران نظامی و خصوصا سپاهی و بسیجی وارد امور اقتصادی و سیاسی شده اند و همچون زمان جنگ به امر مقدس تخریب مشغول ولی حالا گویا دایره تصرفات و فتح الفتوح این برادران به حوزه فرهنگ هم رسیده و دیر نمی بینم که این حوزه را هم تخریب کنند و از وسطش مثل کرم وسط سیب! معبری جهت ادامه عملیات بگشایند؟!
راستی اسم محله ما قدیمی ما " حسین باشی" را هنوز عوض نکرده اند؟!
شادزی
حالا هم اینا بزار بگن جلار ما مگم ایرج
در ضمن وطن دوستان ساکن محل تا چند بار با اسپری یه حال اساس دادن به اوو تابلو های جلال
برقرار بشی یره
حالا که شما تازه دارید امکانات عظیم و لایزال شهرستان ها و سایر مراکز تولید فرنگ و طنز را کشف می کنید، بهتر است سری هم به این خبر در رابطه با کوتاه کردن کوه بابا موسی در بجنورد بزنید. خالی از لطف نیست. انگار واقعن رقبای جدی دارید. اگر زودتر نجنبیده و طنز خود را ارتقا نبخشید، به زودی زود جای شما خواهند گرفت. البته باید توجه داشت که با این فرمایش ا.ن که اهالی فرنگ بایستی 150 کیلومتر در ساعت بروند، نمی دانم چه اتفاقات جدیدی ممکن است رخ بدهد. این هم آدرس آن وبلاگ که اصلن شوخی و طنز نیست:
http://www.bojnordnews.blogfa.com/post-1445.aspx
نه عوض نشده .راست اسم خودشه،ولی بیا به این آدرس:
آیت الله عبادی18،کوچه حسین باشی
یه وقت گم نشی!
anche ke iraj mirza ra ta beemruz zende dashte ast,nakhahad gozasht ke yek tabloie parcheiee va chand espray rang az bein bebarad
khiaban ha farakh mishavand
tablo ha taghire nam midahan
ama bache ha hanuz dar ketab farsi ba khandane ghalbe madar,an ra hefz mikonand va shab baraie madaraneshan baz goo mikonand!