itanz.net


زندگی عبرت‌آموز یک مشاور 5 ساله‌ و پدرش

محمدعلی مومنی | ۱۰ شهریور ۱۳۸۸

سن مشاورها در کشورهای مختلف به موفقیت و پیشرفت انها ارتباط مستقیمی دارد. هر چقدر سن مشاوران پایین تر باشد به دلیل بکر بودن نظرها ضریب موفقیت و رو دست زدن به دیگر کشورها بالاتر می‌رود. مثلا در کشورهای پیشرفته دنیا سن مشاوران مقام های عالیه زیر 10 سال است. این در حالی است که سن مشاوران روسای جمهور کشورهای اروپایی و آمریکا همچنان بالا باقی مانده است. کشورهایی هم هستند که دیگر آخر پیشرفت و ترقی هستند و این سن را به سه سال، دو سال و یکسال هم رسانده‌اند. آنها امیدوارند سن مشاوران را به صفر برسانند. نتایج آخرین تحقیقات توسط تیمی به سرپرستی یک دانشمند نوجوان نشان می‌دهد با استفاده از گوشی نوکیا می‌توان کاری کرد که طرف هنوز از شکم ننه‌اش در نیامده، بتواند نظراتش را برای پیشرفت و ترقی کشور ارائه کند.

حالا با هم قصه ای را درباره‌ی مشاور رئیس‌جمهور یک کشور دور می‌خوانیم:

یکی بود یکی نبود. توی یک کشور دور دور دور، جوری که اصلا هیچ ربط و گیری برای ما نداشته باشد، خانه‌ای بود که چند تا دانشمند در آن زندگی می‌کردند، مثل هلو. جوری که آدم دوست داشت آنها را بخورد. یکی از این دانشمندها که تازه به سن بلوغ داشت می‌رسید ملت را عاصی کرده بود. او هر جا که می‌رسید اختراعی می‌کرد. در و همسایه‌ها و بزرگترهای بی‌فکرش می گفتن خرابکار. یا می‌گفتن تو باز هم گند زدی؟

توی این کشور دور دور دور، کلا هر چه سن آدمها و امکانات کمتر می‌شد، اتفاق‌های عجبیب‌تری می‌افتاد. مثلا همین بچه 16ساله توی آشپزخانه‌ی خانه‌شان چیزهای عجیبی درست می‌کرد که ممکن بود کل شهرشان را ببرد هوا. هر چی مادرش می‌گفت: نکن این کارها را؛ فایده نداشت. به جای اینکه در کارهای خانه به مادرش کمک کند و مثلا شام درست کند، ناگهان با یک قابلمه پر از اختراعات جدید می‌آمد سر سفره.
اما در این خانه کودک 5 ساله‌‌ای هم بود که دیگر صد پله نخبه‌تر از آن یکی بود. هر روز به صدها نفر مشاوره می‌داد. هر چه پدر و مادرش می‌‌گفتند تو که سواد نداری. می‌گفت: شما چکار دارید؟ من مشاوره‌ام را می‌دهم. او روزی مشاور یکی از مقامات عالی‌رتبه شد و قرار شد هر روز چند صفحه نقاشی یا نوشته‌هایی را برای مشورت ارائه کند.

روزی پدر بچه در نهایت بی‌شرمی و بی‌سوادی او را صدا زد و در قالب فحش دادن به خودش او را تخریب کرد و گفت: پدر فلان! حالا که کار قبول کردی، بیا بنشین نقاشی‌ات را بکش.
پدر ظالمی بود. اصلا مراعات و درک نمی‌کرد که این بچه چه هلویی است. این هلو بودن را دیگران به خوبی احساس می کردند. هر چه بچه در اینباره توضیح داد، پدر بی‌فکر متوجه نشد. او سنگ خودش را به سینه می‌زد و از اینکه در 40 سالگی هیچ کار به دردخوری نکرده بود حرص می‌خورد. تا اینکه بچه سراغ تلفن رفت. شماره‌ای گرفت. پدر داد زد: بچه‌ الهی ذلیل
بشوی؛ بگذار آن تلفن را! اما بچه شروع به صحبت کرد و طرح تفصیلی خود را به یکی از مسئولان ارائه کرد.

چند دقیقه بعد مجری اخبار ساعت 8:30 آن کشور دور دور دور با خوشحالی و کامرانی اعلام کرد که طرح دشمن‌شکن تغییر ساعت کاری بانکها ارائه شد و با این کار کشور وارد فاز جدیدی از مدیریت و پیشرفت و افتخار و عزت و سربلندی و این قبیل چیزهایی که آن کشور روزی دوبار به آن‌ها وارد می‌شد، شد. پدر بی‌مغز خوشحال شد که اگر زبان این زبان‌بسته را نمی‌فهمیم، حالا اخبار آن‌را می‌گوید و برای لحظات کوتاهی به بچه‌ی بی‌تربیتش افتخار کرد. مجری رمانتیک اعلام کرد: «بانک‌ها از این پس بجای ساعت 8 صبح از 8 شب آغاز به کار می‌کنند و تا صبح به فعالیت ادامه می‌دهند. با این طرح شعب خلوت خواهد شد!» و بعد تشریح طرح با صدای کودک 5 ساله پخش شد.

پدر بی مغز عصبانی شد و یک پس‌گردنی به بچه زد. ناگهان زنی پیش رفت و یکی از مقامات کشور را در آغوش گرفت. این مقام کشور همان کودک بود و آن زن مادرش! پس دنبال گیر شرعی نگردید!
مادر در حالی که اشک می‌ریخت گفت: به دلیل توهین و تعرض به مشاور عالی تحت پیگیرد قرار خواهد گرفت.

فردا شب پدر به یکی از بانکها رفت. بانک بسته بود. از یکی از عابران پرسید که جریان چیست؟ عابر با زبان مشاور عالی توضیحات لازم را ارائه کرد. پدر احساس کرد که چقدر جو بچه‌بازی همه را گرفته است. (منظور از بچه‌بازی، چیز بدی نیست. منظور این است که همه چیز بچه‌بازی شده است!) او بالاخره فهمید که بانکها شامل طرح زوج و فرد شده‌اند! شب‌های زوج بعضی و در شب‌های فرد دسته‌ی دیگری از بانک‌ها فعالیت می‌کنند.

پدر عصبانی شد و به سرعت به خانه رفت و بچه‌ی نخبه‌اش را تا می‌خورد کتک زد!
اگر گفتید این عمل اسمش چه بود؟ بله! تشویش اذهان عمومی و خصوصی و این چیزی نبود که در آن کشور خیلی خیلی دور قابل اغماض باشد. پدر را گرفتند و بردند... به زندان گوانتانامو یا جایی شبیه آن.
حالا نخور، کی بخور. بخور بخوری آنجا راه انداختند که بیا و ببین. از آنجا که کارها برعکس بود، پدر بجای آنکه چاق بشود، لاغر شد. خوردنی‌ها از صد تا کتاب هابرماس هم بیشتر پدر را به آگاهی رساندند. در یکی از همین آگاهی‌ها پدر فهمید که بچه‌اش کلی هوادار دارد. او به کشور خودش در یک جای دور دور دور برگشت و به محض رسیدن شروع کرد به وبلاگ‌نویسی درباره‌ی خوبی‌های بچه‌اش.

فردا دوباره چند نفر از زندان گوانتانامو آمدند در خانه‌‌ی آنها. یکی از عزیزان گوانتانامویی زنگ خانه را به صدا در آورد. پدر اندکی کلی فس و فس کرد تا در را باز کند. اما آن گوانتانامویی ها با نهایت ادب همان یکبار زنگ را زدند. وقتی پدر آمد، با لبخند به او گفتند: اوا شما خونه‌ هستید؟ ما دیگر داشتیم ناامید می‌شدیم و برمی‌گشتیم. قربان دستت، یک نوک پا باید با ما بیایی گوانتانامو.
گویا در مدتی که پدر در زندان بوده است، ورق برگشته بوده، و مشاور پنج ساله مورد غضب قرار گرفته بوده است. در آن کشور هر شب عده‌ای از نخبگان مورد غضب قرار می‌گرفتند.
پدر با دوستان گوانتانامویی رو به سمت خورشیدی که غروب می‌کرد، حرکت کردند.

پی‌نوشت: این پدر هر وقت به گوانتانامو می‌رود ورق برمی‌گردد و اصلا معلوم نیست دیگر باید به ساز چه کسی برقصد. پس داستان را همینجا قیچی می‌کنیم!

نسخه آن لاين: http://www.itanz.net/2009/09/_5_1.php