ای شود جانم به قربانت چماق
ای فدای لطف و احسانت چماق
بنده هستم چاکرت یک قـُلچماق
مینمایم شهروندان را چلاق
از زمانی که به دستم بودهای
موجبات ناز شستم بودهای
سالها از من حمایت کردهای
زندگییم را ضمانت کردهای
با توخیلی ترکتازی کردهام
دوستان را ناز نازی کردهام
بعضی از اوقات هم با لطف تو
کردهام کلّ قوانین را وتو
مهرورزی کردهام آن هم چه جور
در کمال رأفت و شادی و شور!
کردهام صدها خس و خاشاک را
با وجود قدرت تو کله پا
هر که گفته رأی من را پس بده
در خیابان، یا که در دانشکده
دادهام پس، لیک جای رأی او
ضربهای از تو به فرق آن ببو
قـِرتیان سبز پوش بی حیا
حامیان مخملین کودتا
مینمایم چون مگس با پیف پاف
از مشقتهای این دنیا معاف
بس که کوبیدم سر و دست ودهان
زنده کردم نام شعبان بیمخان
سفرهام از لطف تو رنگین شده
مانده موجودی من سنگین شده
زیرپایم زانتیا انداختند
خانهای زیبا برایم ساختند
حاجیام کردند آن هم چند بار
لطف فرمودند کاپ افتخار
الغرض در سایۀ لطفت، چماق
شد دِِِماغم ناجوانمردانه چاق
نزد من جاوید مانی تا ابد
بی وجودت جان من در میرود


اگر تنها چماق بودي چه بودي/ اگر غم اندكي بودي چه بودي!
ذوق مرگ شدم خیلی با حال بود
در خیابان، یا که در دانشکده ,...
از اینجا به بعد عالیه
خیلی خلاقانه بود
موفق باشید