کابل از زمان طالب ها تا امروز چند تغییر غیر طالبی کرده که طالب دشمن ترین آن ها تصویری شدن این شهر است. کابل ِ طالب ها که چون تصویر کوچک در آیینۀ بزرگ بود امروز چون تصویر بزرگ در آیینۀ کوچک است.
سیل آسا ترین هجوم تصاویر را در زاییدن تلویزیون ها میدیدید که هر چند گاهی، یک تازه نفس که با آن دیگر ها بسیار فرق های هنری و غیر هنری هم نداشت ، سر از گریبان ِ صاحب کلاهی بدر می کرد و چشم های شهر ها را تلویزیون باران.
چشم و چراغ دوازده، سیزده کانال تلویزیونی مملکت ، چند تا سریال هندی بود که قرار را از دلهای بی قرار ملت فرار داده بود. قرار ژرف اندیشی های ژورنالیست های غربی که تاریخ افغانستان را یازدۀ سپتامبرانه به دو دورۀ مختصر پیش از طالب ها و بعد از طالب ها تقسیم کردهاند ، این سریال ها به عصر پس از سقوط اول ِ طالبان یا دقیق تر ، پیش از طلوع دوبارۀ طالبهای معتدل ، تعلق می گیرد.
در شهری که هر چیز بر گریه های مادر مرده ات خنده های پدر سالارانه می زد ، گریستن در پای این سریال های مرد افگن ، یگانه تفریح برای زن ها و کودک ها به شمار می رفت ؛ برای زن هایی که در فاصلۀ آشپزخانه و زیر لحاف ، هیچ جای دیگر برای تبعید شدن نداشتند.
آن قدر اشک که در این سریال ها و بر این سریال ها ریخته می شد می گفتی عجیب است که کابل هنوز شورآبه نشده!
شاید در هیچ غمی آن قدر اشک نمی ریختند که در سریال ها و غم های سریالی ریخته بودند.
این توفان جوشی های ِ چشم ِ تر چه بود ؟
هرچه بود ، هیچ مردی نبود که بداند این به گریه معتاد شده ها ، بیشتر به حال خود می گریند.
زن های افغان لحظه های زود گذر شیرک شدن را ممنون دقایق نشر همین برنامه ها بودند. همین برنامه ها هم تنها فرصتی بود که آن ها صاحب اختیار وقت و چشم و هوش و گوش خود می شدند.
مردان در جریان نشر سریال ها ، خلع سلاح و سلب صلاحیت شده و اطاعت ِ بی چون و چرا از اوامر شان ، موقتا ً به کثافت دانی تاریخ ــ البته تاریخ هجری شمسی ــ سپرده می شد.
یک فرق اساسی که سریال های هندی با فلم های هندی دارد این است که در فلم ها ، کم از کم رقص و بوسه و بغل و از این قبیل بی ناموسی های کوچک و نیمه کوچک دیگر، روا می باشد. ولی سریال ها خالی از این نعمات مطرود بهشتی است که از دست طالبک های پنهان ِ درون ما ، امروز جز در چراغ خاموش و زیر لحاف ، در هیچ دنیای حقیقی و مجازی دیگر ، پروانۀ حضور ندارد.
از کمک های بزرگی که دولت هندوستان می تواند برای ما بکند یکی هم این است که تولیدکنندگان این سریال ها را تا آغاز بازسازی در افغانستان ِ پا به رکاب، برای مدت کم از کم پنجاه سال زندانی بسازد.
آن وقت ما در زندان بی تصویر و کم تصویر خود تجربه می کنیم که پوسیدن ، بدون سریال های پوسیدۀ هندی نیز میسر است.
کماندو های وزارت اطلاعات و فرهنگ که دست برای منع نشر این برنامه ها بلند کرده اند ، به فکر فردای ِ قیامت اند. فردای قیامت ِ ممنوع ها.
فردایی که " نکن ، بکن " باز و هنوز در دهان ما تف شود.
فردایی که در راستای نگهداری ِ سنت های دیرینه ، نظامنامۀ انواع تراشیدن ِ " سنت " های بدن، هر شب جمعه به تصویب پارلمان برسد.
فردایی که در راستای مثلا ً حفاظت از ناموس گوشتی ، وزارت ، خیال های عاشقانۀ شاعران را نیز از دسیسه های سازمان جهانی یونسکو بداند.
فردایی که روشنفکر در حسرت دفاع از آزادی بیان ، بی آنکه هنوز هم چیزی برای بیان کردن داشته باشد ، با تصویر های ممنوعه ، معاشقۀ انترنتی کند.
آغاز آن ها ، پایان ما :
تا آدم ها آدم اند ، طنز ها پایان نمی پذیرد. تفاوت آدم ها با آدم ها شاید که فقط در تعداد پا ها باشد.
دوتا... چهارتا...
نوشتن ، خوشبختانه و بدبختانه بر تعدادپاهای کس نمی افزاید ونه هم از آن می کاهد. نوشتن تنها پاها را سبک می کند. برای آنی که دو پا دارد ، سبکی پاها غنیمتی است برابر با سبکی روح.
برای آنی که چهار تا دارد ، آنچه مهم است نگاه داشتن آن دوپای دیگر است.
دنیا همان است که است. همان هم خواهد بود که خواهد بود. اگر دیوانه ها برای خود دنیای جدا بسازند، دنیای هوشیاران چقدر یکنواخت و خسته کننده خواهد بود.
در مورد زندگی باید نوشت زیرا آن های که در مورد مرگ چیزی ننوشته اند، کسانی اند که اصلا ٌ زندگی را نفهمیده اند.
درد ها در گرد ها پوشیده می ماند اگر قلم ها قلم شود.
آب و شراب هردو از یک مرداب سرچشمه می گیرد اگر زبان ها بریده شود.
وهم تا می توانید سفر کنید زیرا آن های که بسیار سفر نمی کنند، آنچه را باید در سفر می کردند در سفرنامه می کنند.
از سفر مترسید ، اگرچه به درازی سفرنامۀ ما باشد.
پایان
بهار 2008 ، هامبورگ ، کاکه تیغون