بار اول که کارم به هند کشید، آغاز سال های نوجوانی بود. آن وقت هند برایم صندوق رنگ ها و جنگ ها و فرهنگ ها می نمود که باید چون کتاب های " الفیه و شلفیه " سخت دلکش و دلربا باشد.
راستی هم که بود. دیدار هند برای نوجوانکی که تازه گوزش خاک باد و شاشش کف می کرد اگر برابر با جهانگشایی اسکندر کبیر نبود ، برابر با پرسه زدن های اسکندر صغیر بود که بود.
یادم است در همسایگی خانه ای که به کرایه گرفته بودیم دخترکی هم سن و سال من بود که یک روز مرا به رستوران دعوت کرد. سخت بی عقل تر و ناجوان تر از امروز تشریف داشتم. من که این بی ناموسی را هنوز تجربه نکرده بودم اولین سکتۀ قلبی خفیف را تجربه کردم. به سرعت تمام سرخی مارکسیزم بر رویم آمد و نفسم راه برآمدن و درآمدن را گم کرد. بدنم با تمام بی اختیاری ، مایکل جکسون وار به لرزه در آمد. دوپای دیگر قرض کرده با شش پا ، جای فرار و قرار را با هم بدل کردم.
بار دوم ولی چنان نبود. یکی از روز ها که دیدم فیلی از مقابل چشمانم از راه می گذشت ، توریستانه فریادم بلند شد که ای کاش عکسی با آن می گرفتم تا از غریب آباد دهلی در غربت آباد آلمان چیزی برای نشان دادن و گفتن با خود می بردم.
مادرم که صبورانه هیاهوی حریصانۀ مرا گوش کرده بود با لحنی که به لحن مرتاض های هندی بی شباهت نبود گفت : «وقتی فیلی به این بزرگی از نزدت برود ، چگونه دخترانی به ظرافت طاووس از پیشت نروند!»
چه بگویم، برخلاف کرسی نشینان کابل، مادرم خود را بیمار و ناتوان می دانست و دوپا را در یک موزه کرده بود که فیلش یاد هندوستان نکرده ولی کهربای ِ بیماران افغان اورا به سوی خود طلبیده است.
رفتیم و سرگردان شفاخانه های علت شکن ِ دهلی گشتیم تا بزرگان ما بردوپا بایستند. نه تنها که ایستادند بل مثل آن که از ازل کرمچ های ادیداس در پا داشته باشند در المپیای روزمرگی ها بر ما پیشی هم گرفتند.
کُپی کشی ها که ختم شد والدۀ گرامی یکسر فراموش کرد که روزهارا در شفاخانه ها و معاینه خانه ها گذشتانده و چند کیلو دارو و دوا هم برای روزهای مبادا خریده است. فقط گفت که به دعای حضرت ِ خواجه غریب نواز شفا یافته و تا بزرگان انجام کاری را نخواهند ، لاف های داکتران را به لعنت خدا نباید خرید.
پس از شفا یافتن، حضرت والدۀ بزرگوار که خود را در چند قدمی بالیوود یافته بود، پیرانه سر هوای جوانی به سرش زد. عینک های نمره دار خود را در بکس پنهان کرد و با به چشم کردن عینک های سیاه دودی همانند رییس ایتالیایی یک باند مافیا ، رهبری گروه مریض دار را به عهده گرفت و برد مارا به دهلی کهنه؛ جایی که هیچ چیز عریان تر از فقر با تو سخن نمی گفت.
هنگام ایستادن در پای بناهای عظیم کهن ، اگر تاریخ خوانده بودی به تزک بابری و جهانگیرنامه می اندیشیدی و اگر نخوانده بودی به صحنه های فلم " پاکیزه " و " مغل اعظم " .
با پتلون ِ جین ِ ساخت چین مقابل عظمت آن بناها که قرار می گرفتی ، شرمی ترا فرا می گرفت. اگر چون من از سرزمین مالامال از ملاهای تاریخی ِ چون ملا عمر می بودی ، برایت مثل درس های صنف اولت واضح می شد که چرا نمی شد در این جغرافیا بت های بامیان را فرونغلتاند.
کعبۀ ما که از فرط بیمار گشتن و بسیار رفتن ، دهلی را چون کف دست خود می شناخت ، مثل نسیم کوچه به کوچه ، کو به کو می رفت و ما هم چار و ناچار سایه وار تعقیبش می کردیم. در دهلی کهنه همان قدر که انسان می دیدی به همان اندازه حیوان هم می دیدی. به ویژه میمون ها آن جا همان منزلتی را داشتند که رهبران کرملین و قصر سفید در افغانستان داشتند و دارند.
یاد حاجی اسماعیل سیاه افتادم که در حکایت " سگ و شغال " با تفاخر از " تیگران بزرگ " و " سگان مشهور " دیار هند یاد کرده بود. آن روز اما سگ های دهلی چنان فلاکت زده و روزگارزده معلوم می شدند که اگر حتی به زبان خودشان بالای شان عوعو می کردی، قدرت یک عوعو باالمقابل را نداشتند. مثل اینکه شرایط لعنتی سیاسی هر چیز را تغییر داده بود.
آن قدر فرصت نبود تحقیق کنم که سگ های امروزی از جنس همان سگ های حاجی بود یا که انگلیس در میان آن ها نیز اختلاف جنسی و قومی افگنده بود. فقط با سلامی به دایی جان ناپلیون و ایرج پزشکزادش به دنبال مادر چابک سوار خود به رفتن ادامه دادم.
در حین بازار گردی ها چشم های بی حیایم نا خود آگاه به سوی یکی دوتا بوت خیره شد. تا خواستم راه خود را گیرم دیدم بر روی یک چوکی نشانده شده ام و پاهایم برهنه و جوراب هایم کشیده شده. چندین جوره بوت را یکی دو فروشنده خود می پوشانند و خود دوباره از پاهایم می کشند. من که حیران قضایا شده بودم نه اختیار پا و نه جلو زبان خود رابه دست داشتم. همان بود که فروشنده بدون پرسیدن از جانب من ، گفت : دو هزار روپیه !
رهبر و رهنمای ما که افسار نابلدی ما را در دست داشت ــ که شیر او حلال من باد ــ چون شیر ماده با زبان فصیح و فخیم و شیر و شکر و با استفاده از تجربۀ زندگی مهاجرت در اسلام آباد فرمودند : «بایی جان! بد کردی، جک زدی ، بسیار قیمت هی ، دو صد نه کرتاهی ؟ یک قران زیادتر نهی !»
تا چیزی بگویم جنس دوهزار را به دوصد برایم خرید. از یکسو به زبان دانی و کاردانی او و از سوی دیگر به بی زبانی و دست پاچگی خود حیران ماندم که ماندم.
اگر ما مردان بگذاریم زنان آنچه را می توانند بکنند ، بکنند ، از کردن بسیار چیزهای که تا حال کرده ایم سخت پشیمان خواهیم شد ولو این چیزها غیر سیاسی هم باشد.
در گهوارۀ آبایی ، باری یک کُرتی را برای شستن به خشکه شویی بردم. پس فردایش بعد از پرداختن صد افغانی آنچه را برایم مسترد کرد ، چرک تر از روز اول بود. اعتراض که کردم ، صاحب خشکه شویی با بد خلقی گفت : چون کُرتی شما بسیار پاک شده ، چرک ها و لکه های قدیمی آن فعلا ً واضح تر معلوم می شود!
آمد ِ گپ این را نوشتم. قصد مقایسه ندارم. مقایسه کار بزرگان است .
مسافر سادۀ مثل مرا که آب بی فلسفه می خورد و توت بی دانش می چیند اگر به قرآن ِ عثمان هم سوگند دهید ، جرأت مقایسه کردن را در خود نمی بیند.
این جرأت بی دریغ را در کسانی باید سراغ بگیرید که امروز تمام مصالح بزرگی را از خارج وارد کرده اند و کرسی های بالاخانه ها را به صورت دموکراتیک غصب کرده و بی پروابا اجساد مومیایی فراعنه مصالحه می کنند و خواندن یک مقاله از انترنت را سزاوار اعدام می دانند.
-------------------------
مرتبط:
مسیحای بالیوود؛ سفرنامه افغانستان 6