«زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست»
پیرهن شخصی پر ریش و چماقی در دست
دهنش عربده گوی و نگهش خون آلود
ضربه ای زد به من و ساعد دستم بشکست
«سر فرا گوش من آورد به آواز حزین»
گفت با من : خس و خاشاک! اگر کرمت هست،
برمت زور بدانجا که عرب نی انداخت
قبل تو فرزتر و گنده تر از دام نرست
گفتمش: با تو سر جنگ ندارم ای دوست
بحث ما نوع تلقی ز حقوق بشر است
اعتراضی مدنی بر سر یک منتخب است
باز اقبال به دوش کس دیگر بنشست
گفت: ای ناخودیِ گیج ِ سه نقطه ! خاموش!
باز اقبال به آغوش خودی ها پیوست
توهم آشوبگری، نوکر « وی او ای» ای!
آی ای خائن فرمانبر « بی بی سی» پست
برو ای جوجه و بر دولت ما خرده مگیر
«که ندادند جز این تحفه به ما روز الست»
عاشقی را که چنین تا ده شب گیر دهند
مطمئن باش که او شورشی است و بد مست!