آی طنز > محمود فرجامی > آنهایی که از وبلاگستان به حبس رفتند... ملامحمدعلی و سمیه سلطان!

آنهایی که از وبلاگستان به حبس رفتند... ملامحمدعلی و سمیه سلطان!

محمود فرجامی | ۱ مرداد ۱۳۸۸

وبلاگستان ما آنقدرها هم که بعضی ها فکر می کنند، ده آرام و بی‌دردسری نیست. علاوه بر آنکه گه‌گاهی همولایتی‌ها مثل همه‌ی روستایی‌ها میانه‌شان با هم شکرآب می‌شود و حتی به همدیگر می‌پرند، گرفت و گیرهای حکومت مرکز هم در وبلاگستان به قوت اعمال می‌شود. معمولا به دو صورت. یکی اینکه شب‌ها آژان می‌فرستند دم عمارت بلاگرهایی که ناراضی‌اند یا حرف زیاد می‌زنند را گِل بگیرند که اصطلاحا به آن می‌گویند فیلتریدن. این کار را اوایل برای آنهایی می‌کردند در وبلاگشان الفیه و شلفیه نمایش می‌دادند یا بساط شیره‌کشی و بجل‌بازی و این‌جور کارهای قبیحه راه می‌انداختند اما کم‌کم دامن آنهایی که از مرکز ناراضی بودند یا حتی گمان می‌رفت که شاید ته دلشان و کنج پستوی خانه‌شان اندکی نارضایتی یافت شود؛ را گرفت. و این کار به حدی هر روز بالاتر می‌گیرد که الان رسم است همان اول صبحی که اهالی وبلاگستان با خروس‌خوان بیدار می‌شوند و می‌آیند دم در خانه‌شان که آب و جارویی کنند یا اسپندی دود کنند، فوری نگاه می‌کنند ببیند دیشب کسی از عمله و عکره‌ی این کار، پشت در خانه‌شان فیلتریده است یا نه! خیلی‌ها به خاطر همین کار تا حال چند بار خانه‌شان را در وبلاگستان عوض کرده‌اند.

اما تمام این کارها در مقابل آن کار دوم چندان چیزی به حساب نمی‌آید. روش دوم این است که رسما آژان می آید به وبلاگستان و بلاگر را جلب می‌کند. ده‌ها نفر از همولایتی‌ها تا به حال به این صورت به حبس رفته‌اند اما دو تایشان را من بیشتر می‌شناسم.

محمدعلی ابطحی
ملا محمدعلی ابطحی را کمتر کسی در وبلاگستان هست که نشناسد. اول اینکه یکی از اولین کسانی بود که در وبلاگستان عمارت زد آن هم وقتی که اینجا هنوز ده آباد و آبرومندی نبود و مثل حالا اینطور نبود که مثلا کسانی که می‌خواهند رئیس جمهور بشوند هم بیایند محض حفظ ظاهر هم که شده یک خانه‌ای در وبلاگستان بسازند. اتفاقا آن موقعی که ملا محمدعلی به وبلاگستان آمد پیشکار آقامحمدخان خاتمی بود که ایشان هم رئیس الوزرا بود و برای خودش جزو رجال محسوب می‌شد. به همین خاطر حتی بعضی‌ها ملا محمدعلی را تحقیر هم می‌کردند که با این مقام و منصبش رفته توی ده وبلاگستان قاطی دهاتی‌ها شده. ولی مگر آقا گوشش بدهکار بود؟ یک وبلاگ عمارت کرد اینجا به چه مقبولی و از همان چند سال پیش تا قبل حبسش یک روز هم درش را به روی مردم نبست. خب خدا هم برکت داد و خانه‌شان همیشه پر بود از جماعتی که طالب شنیدن حرف‌هایش بودند. خود جناب ملا هم هر روز خیلی خودمانی با زیرپوش و پیژامه راه راه و عرق‌چین می‌آمد روی ایوان و حرف‌های خیلی شنیدنی می‌زد. بعد همانجور که به قاچ هندودانه کلف می‌زد و نافش را از اجرامی که به درون سیاه‌چاله مکیده شده‌بودند تمیز می‌کرد، یک بار از سیاست می‌گفت یک روز از خاطرات آخوندی یک دفعه یک قسمتی از یک کتابی می خواند... و البته همیشه ته حرف‌هایش یک نیش و کنایه‌ای به دستگاه مرکزی داشت. خب این حرف‌ها هم به آنها سنگین می‌آمد علی الخصوص که می دانستند کار و بار ملا در وبلاگستان حتی از پایتخت هم بیشتر گرفته. این بود که کم مزاحمش نمی‌شدند. حتی یک بار به کل عمارتش را در وبلاگستان منهدم کردند که بنده خدا مجبور شد کنار جای قبلی که وب‌نوشت خوانده می شد عمارت مشابهی بنا کند به اسم وب‌نوشته‌ها؛ البته با حصار و حفاظ بیشتر.

اما چه سود؟ بالاخره به چشم خودمان دیدیم که یک فوج آژان آمدند و جناب ملا را جلوی چشم ما وبلاگستانی‌ها کشان کشان بردند و الان هم در حبس است. اتهام هم آنقدر دارد که هیچ بعید نیست تا از محبس به وبلاگستان بیایند محاسنش به رنگ دندان‌هایش درآمده باشد. خداکند که اینجور نشود اما یکی از آژان‌ها یک‌بار به یکی از همولایتی‌ها گفته است آنقدر از افعال و گفتار ملا در همین وبلاگستان راپورت جمع کرده‌ایم که برای صد سال حبسش کفایت می‌کند؛ چه رسد به این‌که حالا به آنها جرم معیوب کردن کمر یک فوج آژان هم اضافه شده!

سمیه سلطان توحیدلو
اگر در کوچه پس کوچه های وبلاگستان زنی چادر چاقچوری را دیده اید که با شدت و حرارت مشغول سخن راندن در باب سیاست و سواد و حقوق نسوان است، یحتمل که سمیه سلطان را دیده‌اید. اینجوری نشانی می‌دهم چون به خاطر آنکه این خواهر ما خیلی اهل خدا و پیغمبر و نماز و روزه و حجاب و خمس و زکات (وحتی جهاد!) بود یک حجابی می‌گذارد که از روی صورت نمی‌شود نشانی‌اش را داشت. ولی یک وقت فکر نکنید امل است ها! حاشا! سمیه سلطان اهل سواد و کتاب است و حتی دانشگاه دیده هم هست؛ غیبتش نشود، یک مقداری هم این کمالاتش را به رخ ما درودهاتی‌ها می‌کشید. از هر ده کلامش سه تا این بود که "امروز در دانشگاه..."، "من که در دوره دکتری..."، "در دانشگاه طهران ما..." که البته دروغ هم نبود.
یک مقداری هم به قول فرنگی‌ها ایده‌الیستی بود. وقتی آمد به وبلاگستان اسم عمارتش را گذاشت "بر ساحل سلامت" و هر چقدر ما گفتیم خواهرجان آخر وسط این بر بیابان ساحلش کجا بود یا در مملکتی که سه قدمی ساحل آدم غرق می‌شود ساحل سلامت بی‌معناست... به خرجش نرفت که نرفت. می‌گفت من درست می‌کنم. فکر می‌کرد با حرف و بحث و شعار و کرتیک می‌شود از این کارها کرد. عاقبتش هم این شد که یک شب آژان‌ها ریختند خودش را بردند و ساحل سلامتش را هم خاکستر کردند. ساحل سلامت آن هم در این طوفان نوح؟ هه!
حال التحریر هم در حبس است ولی مردانه ایستاده است و دعای اهالی وبلاگستان پشت سرش. راست و دروغش پای راوی ولی یکی از وبلاگستانی‌ها می‌گفت سمیه سلطان به قدری در محبس مردانگی کرده که الان امنیه‌چی‌ها به جای سمیه سلطان توحیدلوی چادرچاقچوری با سمیرخان توحیدلوی سبیل چخماقی طرفند و نمی‌دانند چه کنند!

لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین
حبس جسم ، عقل را از بند نفس آزاد می کند البته اگه بند نفس تو کواتومالا نباشه، و نیر نقل را زیاد می کنه ، حال امید است دوستان خوش ذوق با جسم آزاد روحی آزادیخواهانه عاقلانه نقل نمایند. قلمتان آبی ، کاغذتان خاکی و دلتان دریایی و شادیتان برقرار باد

نظر:
کد امنيتی:

نظر شما بعد از بازبينی در بخش نظرات نمايش داده می‌شود.