آیطنز: نماز جمعهی تاریخی تهران، انعکاسی تاریخی هم در وبلاگستان یافت. بسیاری از وبلاگنویسها دربارهی آن نوشتند و آنهایی که در نماز شرکت بودند همچنان مینویسند. از میان این بسیاری، بعضی هم برای توصیف این رویداد بینظیر زبان طنز را برگزیدند که به چندتایی از آنها که قابل بازانتشار در آیطنز هستند میپردازیم. از بقیه هم خواهش میکنیم یک جوری بنویسند و از یک کلماتی استفاده کنند که ما بتوانیم استفاده کنیم!
«شراگیم» در گزارشی از ماجرای یک تصادف کاملا خودی مینویسد:
حدود بیست موتور دو ترک از نیروهای بسیج با باطوم و پشت سرشان نیز یک وانت پر از بسیجی ها در حال حرکت بود...نمیدانم چطور شد که ناگهان وانت به آخرین موتور برخورد کرد و موتورسوار و راکب هر دو با سر و صدای زیاد پخش زمین شدند...یکی دو تا از موتورهای جلویی که ظاهرا فکر کرده بودند کسی تعرضی به نیروهایشان کرده به سرعت از موتور پایین پریدند و با حالت خیلی تهاجمی به سمت عقب یورش آوردند...صحنه دیدنی بود وقتی که ضارب و مضروب هر دو خودی از آب در آمدند و مهاجمین انگار آب یخی رویشان ریخته شده باشد با دیدن این صحنه وا رفتند...هرچه بود آن موتور دیگر روشن نشد و آن دو بسیجی هم که قیافه ها و تیپشان داد میزد رده بالا هستند لنگ لنگان به مسیرشان ادامه دادند...
تصادف هم تصادف بین خودیها. نه تصادف بیخودی!...سومی نه گذاشت و نه برداشت و با باطوم صاف گذاشت پشت پایمان...و اینطور بود که ما هم جانباز راه اصلاحات شدیم...البته صادقانه بگویم که درد نداشت و بدبختی حتی وقتی به خانه رسیدم و با آب و تاب جریان باطوم خوردنم را برای خانم شین گفتم و کشیدم پایین که جایش را ببیند هیچ اثری نمانده بود و کلی باعث شرمندگی شد...!
علیرضا رضایی در وبلاگش حاشیههای جالبی را منتشر کردهاست. ازجمله:
یگان ویژه نیروی انتظامی اکیداً دستور داشت که پیش از خطبهها با مردم درگیر نشود، با اینکه خیلی دلش میخواست بشود .در این هنگام محسن رضائی با یک ماشین زانتیا رسید و همینطور بیخود و بی جهت مورد تشویق جمع قرار گرفت. فکر کنم یک کمی هم خجالت کشید اگر اصلاً بفهمد این چیزها را .
بشدت احساس میشد که مردم امروز نفری چهارتا دست دارند: با دوتایش دست میزدند با یکی وی نشان می دادند با آن یکی موبایلشان را گرفته بودند بالا فیلم میگرفتند .
مردم فوراً با ماشینهایشان میدان انقلاب را دوره کردند . رادیوهای همه روشن و درهای ماشینها باز و صدای رفسنجانی بخوبی به گوش دشمن رسید . حیف که برق ماشین را نمیشود قطع کرد دشمن کلی سوء استفاده کرد.
آمبولانس زیاد بود و ماشینهای آتش نشانی بیشتر. از آقا پلیسه پرسیدم آتش نشانی برای چی آمده ؟ یک جوری نگاهم کرد از سوالم خجالت کشیدم. خودم جوابش را میدانستم ها خواستم با هم بیشتر آشنا بشیم .
نویسنده وبلاگ تلخ مثل عسل پس از بازگشت از آن مراسم در چند بند نوشته است:
1- یعنی ... این دفعه اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارند؛من ظهر تابستانی بلند نمی شوم بروم نماز جمعه...حداکثر زین پس برای نماز صبح روی من حساب کنید هم رزمان!٢-بسی نسوان زیبا رو،این وارثان خقیقی لیلا خالد و جمیله بوپاشا در صفوف ما بودند که نه تنها نماز اولی محسوب می شدند که به وضوح چادر اولی هم بودند،از بس که بلد نبودند چادر سر کنند
٣-بنده شخصن حواسم بود که بانوان محترم خیلی بیشتر از آقایان ابراز احساسات می کردند و شعار می دادند.با ملاحظه این قبیل مناظر شور و هیجان خاصی به اینجانب منتقل می شد و یقین میافتم که زنان مومنه فوق الذکر قطعن نقش به سزایی در آینده ایران اسلامی ایفا خواهند نمود
۴-یک نفر وسط خطبه دوم دچار شور حسینی شد داد می زد هاشمی هاشمی رای ما رو پس بگیر...آدم انقدر بی جنبه و لوس؟
۵-موقع برگشتن یک برادر ارزشی از بلندگوی نماز جمعه داشت خودش را جر می داد اتحدو اتحدو...و برادران بسیجی با باتوم و چماق به صورت عملی درس تئوری تریبون نماز جمعه را اجرایی می فرمودند.فهمیدیم واحد تئوریشان داخل دانشگاه پاس می شود واحد عملیشان بیرون دانشگاه...تقبل الله!
محمود فرجامی در «دبش» نوشتهاست:
اواسط نماز، وقتی که بعض گلوی رفسنجانی را گرفت احساس کردم دارد اشکهایم سرازیر میشود. اول جلوی خودم را گرفتم اما بعد ریخت. نگاهی به برادرم انداختم که مبادا مرا ببیند و بعدا مسخرهام کند دیدم او به پهنای صورت اشک میریزد!
وسط نمازی که هیچ کس هیچ کاری جز گوش دادن نمیکرد، یک گاز اشکآور انداخته بودند! از داخل دانشگاه به آنجایی که ما نشسته بودیم... خیابان قدس سر کوچهی آذین.
نویسندهی وبلاگ «خیابان بهشت» هم در خاطرهنویسیاش نوشته است:
راننده آژانس اول گفت نمی رم . شلوغه ، سنگ میزنن به ماشینم، گفتم خسارت ماشینتو من میدم. با غرولند قبول کرد که بره.راننده گفت: خانم دیگه نمیشه جلوتر رفت ، کرایه هم نمیخوام خداحافظ. بنده خدا ترسیده بود از این همه مردمی که اومده بودن تظاهرات ، ببخشید اومده بودن نماز جمعه. با اصرار من بنده خدا ، راضی شد پول بگیره.
مامورهایی که نه پلیس بودن و نه لباس شخصی ، به من گفتن جلوتر نیا، گفتم میخوام برم نماز بخونم ، خندید و گفت اینجا ، جای شما ها نیست!؟ (توجه داشته باشید که مخاطب این جمله خانم بوده است. البته این به این معنی نیست که آقایان هر کاری که دلشان بخواهد میتوانند انجام بدهندها!)
اودر بخش دیگری از تغییر ذائقه مردم خبر میدهد:
یه خانمی که تقریبا مسن هم بود گفت : "ما به گاز اشک آور" عادت کرده بودیم اگه گاز اشک آور نمی زدن خوش نمیگذشت!با این حساب اگر داروخانهها بتوانند با نسخه به مردم گازاشکآور بفروشند، روزی دو سه تا مصرف میکنند که بد عادت نشوند.
و رضا رفیع طنزنویس پرسابقهی مطبوعاتی ایران در وبلاگش کمی تا قسمتی جدی به طور کاملا جدی نوشته است:
مثل هر هفته به نماز جمعه آمدماما این بار
من نمی دانم چرا
وقتی که نماز تمام شد
عده ای تا مدت ها
به «تعقیبات نماز» مشغول بودند؟!...

