آی طنز > محمدعلی مومنی > احساس می‌کنم بازداشت شده‌ام

احساس می‌کنم بازداشت شده‌ام

محمدعلی مومنی | ۱۷ تیر ۱۳۸۸

اوضاع در خانه‌ی ما چند روزی است که خیلی قاراشمیش است. برای بنده البته قاراشمیش اندر قاراشمیش. فکر می‌کنم بازداشت شده‌ام. خودم چنین احساسی دارم، اما چون بسیاری از تعارف علمی در گرمای تابستان فاسد شده‌اند و تاریخ مصرفشان گذشته است، دقیق نمی‌دانم که آیا بازداشت شده‌ام یانه؟! شواهد که نشان می‌دهد بازداشت شده‌ام. خانواده می‌گوید: شواهد غلط می‌کند با تو.
احترام بزرگتر واجب است، اما قرار نیست که هرچیزی بزرگترهای خانواده‌ی محترم گفتند درست باشد. بنده گمان می‌کنم بازداشت خانگی هستم.

اهالی خانه‌ی ما همیشه اصرار دارند که هر چیزی خانگی‌اش بهتر و سالم‌تر است. مثلا غذای خانگی، شیرینی، نان یا شیر خانگی که پاستوریزه است. با این اوصاف حتما بازداشت هم خانگی باشد بهتر است دیگر.
مادر گرامی هر روز کلی اصرار و التماس می‌کند که «جان مادر! ما همیشه از تو کلی تعریف می‌کنیم. اگر از خانه بیرون بروی آن تعریف‌ها به علت گرمای هوا دیگر اثر ندارد! در خانه بمان تا با هم جومونگ تماشا کنیم.»
بنده در شرایط سختی به سر می‌برم. حسابش را بکنید! اگر توی بازداشتگاه باشید، خیالتان راحت می‌شود و مثل بچه‌ی آدم به زندگی خودتان در نهایت آرامش ادامه می‌دهید. اما این نوع بازداشت به همه اعضا وجوارح آدمی زور می‌آورد. چند روزی است که اجازه خروج از خانه را ندارم. البته اعتراف می‌کنم با اینکه بازداشت هستم، رفتار خیلی خوبی با من دارند و در طول روز، چند بار اساسی پذیرایی می‌شوم. چند بار هم با توجه به گرمای طاقت‌فرسای تابستان با آب‌خنک پذیرایی می‌شوم. از آن پذیرایی‌ها نه. پذیرایی واقعی.

می‌توانم مصداقی بگویم که پذیرایی شامل میوه‌های مختلف فصل تابستان از جمله خیار، طالبی، هلو و ... می‌شود. البته گیلاس به علت اختراع شاخص فلاکت توسط یکی از کاندیداها از منوی پذیرایی حذف شده‌است. پرسیدم چرا حذف شده‌است؟ گفتند: سالهای قبل نمی‌دانستیم شاخص فلاکت چیست! خدا بگویم چکار کند آن کاندید را که شاخص فلاکت را گذاشت توی دهان مردم!
همین دیروز که بچه‌ها به یخچال دستبرد اساسی زده بودند بابا جان خانه را روی سرش گذاشت و داد می‌زد: شما که شاخص فلاکت منو در آوردین!

صبحانه و ناهار و شام نیز سرو می‌شود. چقدر دوست داشتم حالا که بازداشت اینقدر حال می‌دهد، دوستان دیگر هم می‌آمدند خانه‌ی ما که دور هم باشیم. آب خنک هم آب خنک واقعی است و اگر همه‌ی آب‌خنک‌ها همینقدرباحال باشند، آدم تنش می‌خارد که هی برود بازداشت.
کمی روی دیوار اشعار حک می‌کریدم روی بازو هم عکس قلب یا نام گرامی مادر را حک می کردیم.

اما حالا که تنها در خانه محبوس هستم و ممنوع‌الخروج؛ هر چه می‌گویم می‌خواهم بروم چیزی بخرم، می‌گویند: «چیز بخری؟ چی مثلا؟»
می‌گویم برای ملاحظه‌ی شاخص فلاکتتان یک چیزی که دیرتر تمام بشود. یک چیز زیاد یا دراز. مثلا خیار. گفتند: خیار؟ سبز؟
گفتم: آخر چون دراز است دیر تمام می‌شود.
گفتند: خوب یک دراز دیگری انتخاب کن.
گفتم: هر درازی را که نمی‌شود همینجوری خورد.
گفتند: اصلا دراز و سبز را بی‌خیال شو که هر دوشان خطرناک هستند.
گفتم: «بابا می‌خواهم پفک بخرم!»
برادر ارجمند چشم ورقلمبید و گفت: «دیگر بدتر. نارنجی هم شد!»
خلاصه هیچ نرمشی در هیچ موضعی نشان نداند. اعتراض کردم که چرا موضعتان نرم نیست؟
آن یکی برادر لبش را گزید و گفت: موضع دیگران به خودشان ربط دارد، تو موضع خودت را بچسب.

چند روزی دوستانم آمدند پشت در خانه اجتماع و تحصن کردند که با آنها برخورد شد. داداش ارجمند شیلنگ آب را برداشت و از خجالت آنها در آمد. البته نه اینکه از شیلنگ استفاده‌ی سخت‌افزاری شده باشد. نه! کاملا نرم‌افزاری بود و فقط آنها را خیس کرد.
لباس شخصی‌ها که این روزها صحبتشان می‌شود، اینجا هم حضور دارند و هی می‌آیند و برای آدم جک تعریف می‌کنند. البته در اطراف بنده همه لباس شخصی تنشان است و هیچکس از لباس دیگری استفاده نمی‌کند. خود من هم لباس شخصی به تن دارم. مخصوصا بعضی از لباس‌ها کاملا باید شخصی باشد که در غیر اینصورت آدم چندش می‌کند.

آن چند روز که دوستان بنده پشت در خانه شلوغ کردند، برای لباس شخصی‌ها اشعاری قرائت نمودند. لباس شخصی‌ها برای اینکه آنها خلع شعار بشوند، لباس‌هایشان را در آورند.

شاعر می‌فرماید: تن آدمی شریف است به جان آدمیت/ نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

اما شما هم اگر با بدن‌های پشمالوی برادران بنده روبرو شوید می‌فهمید که شاعران گاهی برای خودشان یک چیزی گفته‌اند دیگر. تن اینها با لباسشان شریف است. حالا اگر برجستگی شکم‌هایشان را بی‌خیال شویم. بالاخره هر کسی یک برجستگی در یک بخشی دارد دیگر. یکی شخصیتش برجسته است. یکی هم شکمش. یکی هم چه می‌دانم یک جای دیگرش. آخر من نمی‌دانم این چه گیری است که می‌دهند. اگر می‌خواهند لباس شخصی نبینند، بروند استخر یا دریا یا یک جای دیگر، آنقدر آدم بدون لباس شخصی و غیرشخصی ببینند که کارشان بشود.
البته لباس شخصی‌های خانه‌ی ما دیدند زیادی شفاف‌سازی شده‌است، لباس‌شان را تنشان کردند.

برادر کوچکم اما نه تنها لباس شخصی نیست، بلکه آنقدر لوسش کرده‌اند که دائم‌الاوقات لخت و پتی است. دیده است خانواده گرامی‌ بنده را از کارهایی بازداشته‌اند، هی می‌آید برای بنده کری می‌خواند. دیروز که بازداشت زبان‌درازی می‌کرد، به او گفتم: «عزیزم بالاخره یه روزی که مامان‌جان من را بازنداشت، گیرت میارم.» همین ایشان از آنجا که اصلا حالی‌اش نیست آمد لجم را در بیاورد، از دستش در رفت و اطلاعات بسیار ارزشمندی ارائه نمود. بنده از اینترنت نفتی - تلفنی استفاده می‌کنم. گویا صفر تلفن را قفل کرده‌اند که نتوانم از سایت‌های آنور آب تغذیه شوم و فقط از سایت‌های داخلی بهرمند گردم. هر چه می‌گویم: بابا اصلا ربطی ندارد. صفرش را باز کرده تا اهالی ارجمند خانه بتوانند از صفر بهرمند گردند؛ فایده ندارد. درست است که صفر معادل هیچ است و هیچ ارزشی ندارد، اما اینجا همه لنگ صفر هستند.

یکی هم نیست بیاید بگوید: «انتخابات تایید شده است و اغتشاشگران بی‌تربیت هم رفته‌اند سر کار و خانه و زندگی‌شان. آنها هم هر چقدر هم که اغتشاشگر باشند، بالاخره زن و بچه دارند و باید از یک جایی نان در بیاورند.» تا من از این بازداشت لوس که نه آدم را دعوا می‌کنند، نه هیچ چیز دیگر، در آورده، شادمانی روح این مرحوم را فراهم آورند.


نظر:
کد امنيتی:

نظر شما بعد از بازبينی در بخش نظرات نمايش داده می‌شود.