ما به او می گوئیم « مامان بزرگ» پیرزنی هشتاد و چند ساله که قلب دختری هفده ساله در سینهاش میتپد؛ سفید رو و کوتاه قد، مادر بزرگ مادریِ پریساست، زنِ من. اسم کوچکش رقیه است.
رقیه خانم خیلی تر و تمیز است. هفتهای دو سه بار میرود حمام و دائما در حال رفت و روب است، اما وسواسی نیست. روزخواستگاری ما هم بیشتر از همه چیز و همه کس، پیرزنی جلب توجه میکرد که از فرط تمیزی میدرخشید. چشمهای مامان بزرگ هم با اینکه خیلی ریز و تقریبا حالتی نیمهباز دارند، میدرخشند بسکه حواس جمع و کنجکاو است. همیشه حرفها را با دقت زیادی گوش میدهد و البته موقعی که دارد خاطره متناسبی با حرفهای دیگران را بازگو میکند، مجبورشان میکند که به حرفهایش گوش کنند. حافظه شگفتآوری دارد و اسامی تمام آدمها و مکانهایی که با آنها سر و کار داشته، از زمان رضاشاه تا الان را به یاد دارد و از این جهت تمام وقایعی که تعریف میکند قابل استنادند. البته استثناهای قابل اغماضی هم در این موارد وجود دارند مثل فراموش کردن اسم آقای مصدری که پدرِ مامان بزرگ میفرستد تا آنها را با قطار از نیشابور به تهران بیاورد و مامان بزرگ در این چند ساله هر چه فکر کرده تا به یاد بیاورد، نیاورده. اسمش صفر قلی بود؟ گاهی می گوید "بر دل سیاه شیطون لعنت"، گاهی هم می گوید، نه، اینها نبود، یادم نیست. البته این ماجرا مربوط است به سال 1320 و احتمالا صفرقلی هم الآن یادش نیست اسمش چه بوده.
اما اینکه چرا قلب یک دختر هفده ساله در سینه مامان بزرگ میتپد ربط چندانی به حافظه مامان بزرگ ندارد. مثلا آقای دکتر حسابی یک پیرمرد هشتاد ساله بود که حافظه بسیار خوبی داشت، اما قلبش هم هشتاد ساله بود و اصلا مثل مامانبزرگ که به اندازه یک دختر سالم، پر از امید و زندگیست، زنده نبود. شاید به همین خاطر هم بود که مُرد! اما رقیه خانم سالهاست که تصمیم گرفته است تا ابد زنده باشد.
مامان بزرگ دقیقا همانقدر که یک دختر هفده ساله به محبت و توجه نیاز دارد محتاج محبت و مخصوصا توجه است. عاشق غذا پختن است و دستپخت خوبی دارد. وقتی مهمان دارد، مثل عقابی تیزبین، با لبخند بالای سفره می نشیند و وقتی دارید غذا میخورید، دائما میپرسد "بد شده؟ نه؟" و همیشه همه خانواده می دانند که در این موارد نباید سکوت کنند. مینا همیشه از قبل از غذا بو می کشد و می گوید اوووم، اما این راه مفید نیست، چون آقا مرتضی شوهر مینا می داند که تا وقتی دهانش پر غذا نباشد، مامان بزرگ اطمینان نمی کند که او راست می گوید. در هر حال دست کم باید گفت « نه خیلی عالی شده، واقعا محشره، امروز خیلی خوردم، دست پخت شما حرف نداره.» این کلمه ها که بالای سفره در هوا می چرخد، لبخند ملیحی بر صورت مامانبزرگ نقش می بندد و چشمهایش از رضایت و خشنودی برق میزند و بعد با شرمی که فقط از یک دختر جوان بر می آید، می گوید "ای وای! تعارف نکنید تو رو خدا؛ خودم می دونم امروز غذا خوب نشده". بعد باز نوبت شماست که چیزی بگویید و بعد نوبت مامان بزرگ است که متناسب با گفته شما، نتیجه ای بگیرد که پس شما امروز غذا کم خوردهاید و مجبورتان کند که غذا بیشتر بخورید و شما هم قطعا این کار را خواهید کرد، چون اصولا سابقه ندارد که وقتی مامان بزرگ به کاری اصرار داشته باشد، و آن کار نشود.
تنها تغییری که ممکن است بر حسب زمان و مکان در این جریان غذا خوردن اتفاق بیفتد این است که اگر مثلا سفره و جمعیتی در کار باشد، و مامان بزرگ روبروی شما قرار گرفته باشد. اما اگر مثلا شما سر ظهر از راه رسیده باشید و همه خواب باشند و مامان بزرگ مثل خانوم مارپل، مچ شما را در حالی گرفته باشد که با یک نقشه شوم قصد داشته اید غذا را سرد و سرسری بکشید و بسرعت بخورید، آن وقت قضیه غذا خوردن به این صورت پیش میرود که مامان بزرگ دقیقا بالای سر شما خواهد ایستاد و داستان به صورت نظامی تری اجرا می شود. این در حالی است که شما هیچوقت دقیقا مهمان مامان بزرگ نیستید، چون بیشتر از بیست سال است که مامان بزرگ در خانه و با خانواده تنها دخترش، که مادر پریسا باشند، زندگی میکند.
تنهایی به شدت حوصله مامان بزرگ را سر میبرد و البته کسی تا به حال کم حوصلگی مامان بزرگ را ندیده است. مامان بزرگ دریای حوصله است. هر وصلهای که به مامان بزرگ بچسبد، مثلا فرض کنید همین کنجکاوی شگفت آورش که بعضا اشک عروسهایش را در میآورد، ولی بیحوصلهگی، وصله ای است که اصلا به مامانبزرگ نمیچسبد. او آنقدر انرژی و حوصله دارد که میتواند روزی چند ساعت با سهراب، پسر چهارساله من بازی کند؛ یا با دهان نیمه باز و چشمان نیمه بسته دوساعت کنار من، که ظهر جمعه هوس کرده ام فیلم اوریژینال "بزرگراه گمشده" را ببینیم، بنشیند و بدون هیچ تکانی فیلم را نگاه کند. و البته مامان بزرگ هر کاری را که بتواند حتما انجام میدهد، مثل شستن ظروف که گویا علاقه خاصی هم به این کار دارد و روزی یکی دوبار، بی هیچ توجهی به حرفهای بقیه که "ای شما چرا؟"، "حالا بذارین بعدا خودمون می شوریم"، "بذارید فردا کارگر داریم" و خصوصا "تو رو خدا سر و صدا نکنید، می خوایم تلویزیون تماشا کنیم" بلافاصله بعد از تمام شدن وعده غذا و جمع شدن سفره، برای شستن ظرفها به آشپزخانه میرود و در میان سر و صدایی که انصافا یک دختر نوجوان هم با سازهای بدوی موجود در هیچ آشپزخانه ای قادر به تولید آنها نیست، ظرفها را با طمانینه میشوید، خشک میکند و –بسته به اینکه اهل خانه چقدر بر روی تماشای سریال تلویزیونی متمرکز شده باشند- با سر و صدای متناسب، سر جایشان میچیند.
در مورد مامان بزرگ میتوان ساعتها برایتان حرف زد و حتما شما هم آنقدر انصاف خواهید داشت که اعتراف کنید بر خلاف ظاهر چروکیده این پیرزن هشتاد ساله، قلب بسیار جوانی خون به رگهای او میرساند. قلبی که اصلا نمیشود به ایستادنش فکر کرد و شاید به همین خاطراست که مامان بزرگ مثل یک دختر هفده ساله، اصلا مساله مرگ را جدی نمیگیرد.
----------------------
توجه: «بازانتشار این مطلب بدون اجازه کتبی نویسنده (محمود فرجامی) ممنوع است»



