شتر در خواب بیند پنبه دانه
خواب برای تمام اقوام باستانی به یک سویه اهمیت ندارد. از اقوامی معدودی که فایدۀ ویتامین های بی شمار این پدیدۀ شگفت را حس کرده ، ما هستیم ؛ یکی از پنج هزارساله ترین اقوام جهان.
ویتامین های این پدیدۀ شگفتی زا وقتی اثرگذارتر دست به کار می شود که کار از خواب زمستانی و خواب غفلت بگذرد و گپ به خواب قرون برسد. من وقتی به خاک دامنگیر کابل پا می گذارم، راحت ترین و درازترین خواب ها به سراغم می آید؛ خواب های که در آن هرچه است جز بیداری.
نمی دانم در یکی از کدام شب های مبارک بود که نظر پیران و بزرگان برمن شد و واقعهای اتفاق افتاد که پیش از گفتن آن دهانِ بازم تا دقایق دراز، دخول برس دندان را به حریم خویش تحمل نمیکرد و تنها و تنها به آب گلاب می اندیشید. زهی اندیشۀ خوشبو.
بلی! جورج دبلیو بوش را در خواب دیدم.
کی ؟ ها!
همین بوشک خودما که بن لادن گریزپا برای ندیدنش تا کدام غار ها است که نرفته. جورج بوشی که جهان را یازده سپتامبر زده ساخته.
دیدمش که با خوشرویی تمام می خواهد چیزی برایم بگوید ولی من نالایق هیچ علاقه به شنیدن اضافات او نشان نمی دهم. بی تفاوت به او، دور می شوم و آن جهانگیر بیچاره به دنبال این جهانگرد آواره، دوان و سرگردان است و می خواهد زمین ِ خدمت ببوسد.
از او زاری و زبونی ، از من زبان بستن و زرنگی .
از او التفات و التماس، از من لعنت فرستادن برهرگونه تماس و مماس.
چنان صمیمیت نشان می داد که گویی در کودکی ها هردو از یک پاچه می گوزیدیم. ای وای که آن شب مثل هر شب دیگر عمر خوشبختی من کوتاه بود :
مثل هر شب عقلم آن شب باز غایب گشته بود
یا که از تدبیر موشان گربه تایب گشته بود
تا به خود آیم بگویم چیزکی ، چیزی ، گپی
آن عجیبه رفته رفته خود عجایب گشته بود
فردا که بیدار شدم ترسی مرا فراگرفت. می دانستم که حکومت کرزی بسیار پایدار نیست. ترسم از آن بودکه مرا به عوض او تعیین کنند. چه خاکی بر سر می کردم اگر رییس جمهورم می ساختند؟ مسئولیت مرگ و مردن آن بیست و پنج میلیون نفوس چه می شد ؟ کار طنز چه میشد؟ مهمتر از آن کار کاکه تیغونی چه می شد ؟ احسان الله سلام هم که در این روزها میگویند خانه اش دختر شده و وقت طنز خاریدن را هم ندارد. به نجیب الله دهزاد که جیب های بالا و پایینش پر از لعل بدخشان شده ، دست ناصرخسرو هم نمی رسد. مرا هم می ساختند رییس جمهور! هم از چپ و از راست. از ماست که بر ماست.
گوگل ذهنم را فعال کردم و به دنبال پیدا کردن تعابیر مثبت بر هر جای مشکوک آن کلیک کردن راآغازکردم.
توکل شرقی کاری از پیش نبرد. دنبال فرضیه سازی های غربی افتادم. دَم ِ نقد یگانه چیزی که به عقل سلیم می رسید این تعبیر بود :
کار بوش به جنون خواهد انجامید و دست به کارهای کاکه تیغونی خواهد زد.
از آنجاییکه کاکه تیغون غیر از طنز نویسی با کدام علم دیگری که منافی اخلاق باشد آشنایی ندارد، قیاس کرده می توانید که آدمی مثل بوش به کجا ها که باید عروج می کرد.
یک تعبیر دیگر هم کاملا ً بی عقلانه نبود :
کاکه تیغون آدم عاقلی مثل بوش خواهد شد. عیب تعبیر این بود که در عقل نمی گنجید ، کاکه تیغون تا آن حد سقوط کند!
با دیدن این خواب انتحاری باید اعتراف کنم که در عمر خود از هفت سالگی بدینسو چنین گهی نخورده بودم. با این همه خدا را شکر کردم که این خواب را در ایران ندیده بودم ورنه به دلیل ملاقات خوابی و خیالی با بوش، آنچه را خود بعد از دیدن این خواب خورده بودم، صدچند آن رابرمن باز می خوراندند.
در انتظار اس ام اس
این بار نمی دانم چه هنری از من سرزده بود که برای خوابم اتاقی جدا آماده کرده بودند. اتاقی که در آن بتوانم با تنهایی خود، یار گرما و سرما و قدیم و ندیم هم باشیم. یک گوشۀ دنج که در آن شنیده ها و دیده ها را نشخوار کنم و ناهمواری های حضورم را هموار.
شب اول که خستۀ راه بودم کنایه ها و اشاره ها را نفهمیدم. ولی شب دوم طی لبخندهای که برای من گنگ وبرای همه گویا بود اقرار کردند که اتاق محل جلوس بنده کمی سنگین است. گاه به گاه دوستان شبگرد و نامریی در آن حضور به هم می رسانند. پروپاگند خانواده آنقدر با موازین اروپایی این علم برابر بود که نرمک نرمک دانستم که تاحال نمی دانسته ام که نه تنها دیدنی ها بلکه نادیدنی ها نیز دیدنی است.
چه می کردم ؟ لازم نبود نام اروپا را پیش افغان ها بدتر از آن که شده ، بسازم. آخرین جلوه های غیرت را احضار کردم و دل گرگ را بر دل خود بستم و تقریبا ً دو هفتۀ اول را ازترس شب ها تا صبح نخوابیدم.
هر آن منتظر شبخون آن شبگردان بودم تا مرا به جرم غرب زدگی و سکونت در بلاد ِ ادیان منسوخ و دیدن فلم های بی حجاب و نوشیدن قهوه و تراشیدن ریش و شنیدن صدای پای زنان نامحرم و استفاده از تشناب به جای کناراب و پیام گذاشتن در وبلاگ های زنانه، شکم لگد کنند.
هر روز که برای چای صبح بر دستر خوان می نشستم خورد و بزرگ منتظر شنیدن گزارش های من از ملاقات با جنیان بودند. کودکانی که هنوز درست نمی دانستند نام کاکای آن ها که از آلمان آمده چیست می دانستند که جن ها را فقط می شود در بوتل حبس کرد. گویی آخرین گزارش های نشنل جیوگرافیک را قدم به قدم تعقیب کرده بودند.
سخن از تعداد قبایل جنیان نیز می رفت. ما بیسوادها در گذشته فکر می کردیم این طایفه بیست و یک قبیله است. اما کودکان امروز این تعداد را لااقل به دوچند افزایش داده بودند. دلیل آن آشکار بود: وحدت ملی دیگر در میان جن ها نیز وجود نداشت! گویا همبستگی ملی آن ها نیز ناسنجیده و شکننده بوده وبرهم خورده است. ازاین سبب تعداد قبیله های شان افزایش چشمگیر یافته بود.
با آنکه شکرانه جز ترس و بیم چیزی دیگری نبود ، در تمام مدتی که کاکه تیغون پیراهن عمر را درآن زاویۀ نا امن، قبا می کرد ، هیچ اس ام اس، زیارت برق آسا، عبور سایه وار ویا سلام آلفرد هیچکاکی از آن ها به ظهور نرسید.
در آخر از موقع شناسی ، تمییز و روانشناختی جن ها خوشم آمد و تقریبا ً با اطمینان گفته می توانم که آن جنیان ، جن های دولتی بودند چون با خارجی ها عناد و دشمنی نداشتند.
بعد از کسب این تجربه دانستم که کاکه تیغون در میان اجنه نیز طرفدارانی دارد که در راۀ مبارزه با تر کردن خشتک ، می گذارند که به خشکی ، خشتک بدر برد و باقی سفرنامه به آخر.
(ادامه دارد)
----------------------
مرتبط:
ترک ها قدر مولانا را می دانند و افغان ها زبان اورا! سفرنامه افغانستان-4

