هوایی شدن :
برای آدمی مثل من که از مفلسی ، کیک های ماده در جیبش به غفلت فرو رفته و کیک های نر ، منتظر شگوفه کردن درخت های دالری ملل متحد است ، ارزان ترین راه رسیدن به فرنگ از سرزمین آفرینش " خر برفت و خربرفت " مولانا می گذشت. بانگ باد آوردۀ تقدیر را لبیک مفلسانه گفتم.
در تکسی به سوی هوتل ، بوی آشنای به مشامم رسید که سالها بود آن را فراموش کرده بودم. در کودکی ها ما دستنبو را استانبول می گفتیم . وقتی آن شمیم به دماغم خورد گفتم خدا خیر کند. بعد ازسال ها بوی " استانبول ِ" کودکی ها را در شهر استانبول پیدا کرده ام.
با کاوه آهنگ که تیلفون به تیلفون شدیم گفتم از راه ترکیه می روم. عرض کرد ، خوب است ، هوای عزیز نسین را هم زیارت می کنی . در میدان هوایی استانبول به یاد گپ او افتادم و از تصادف که چند بیتی نزدم بود، نیم کاره. با دعا به روح عزیز نسین نیم دیگرش را در عالم هپروت، نه ایستاده و نه نشسته نوشتم و رنج سفر را رنگ طنز زدم.
در میدان هوایی ، عصمت بایزیدی و بوسعیدی من برباد شد و دیدم که دیدن زیبا رویان ترکی ، خانۀ پدر کاکه تیغون را خراب کرد. بی حکمت نیست که ناظم حکمت ودیگر حکمای یونانی میگفتند که در میدان هوایی ، آدم بسیار هوایی می شود. اصلا ً هوا های به سر آدم می آید که ها ها .
چه بگویم ، هوهو. نه! هَی هَی .
من که با آرزوهای کلان کلان به سوی زادگاه می رفتم درست در این میدان بود که فهمیدم ، تشبیه پستان به لیمو چرا آب دهن آدم را سرازیر می کند. چشم بد دور! آن شب آنقدر چشم شده بودم و داشتم که در بند آن دو چشم لعنتی قدیمی خود نبودم که نبودم. با آنکه می دانستم، حسن را با طنز ظاهرا ً هیچ رابطۀ نیست ولی کوآن جرأت که بگویی ، جای که حسن توفان کند گور پدر طنز.
جدا از طنز تلخ ، شباهتی که طنز با حسن دارد این است که هردو شیرین است. غرق در شیرینی های چشم نواز آن چیزکی را که نوشته بودم و گمان می کردم چیزهاست برای یک فرصت سرگردان دیگر در جیب سبیل مانده فرو بردم.
اگر آن ترک استانبول به دست آرد دل مارا
به خال ترکی اش بخشم به ولله نیم دنیا را
اگر چه کاکه تیغون معمولا ً در زنبارگی ، نامرد ِ نامرد است ولی حسن ترکان استانبولی چنان اختیاراو و بند تنبان او را از او گرفت که به یکباره دید در تشناب طیاره نشسته است.
بعد از آن ، رُخ زدن های هوایی بود و دلبری های فضایی با مهمانداران صغیر هواپیمایی .
سحر ، قبل از نیش زدن روشنی بانگ اذان بیدارم کرد .گویی گوشزد می کرد در کشوری هستم که در آن دهان انبان را باید گشود و بند تنبان را باید بست.
غیر از این کارروایی های هوایی یک گپ جالب دیگر ، البته از جنس زمینی در استانبول واقع شد.
پنجاه ایرو را به پول ترکی تبدیل کرده بودم وقتی راننده بعد از هفت هشت دقیقه راه زدن در مقابل هوتل از من پول کرایه را خواست دیدم دقیقا ً همان پنجاه ایروی است که تبدیل کرده ام.گفتم ، در آلمان اگر دوچند این راه را هم بروید ، نصف این پولی که تقاضا کرده اید نمی شود. به ترکی چیزهای گفت . من مانند یک غریق به هر زبان زنده و مرده که فکر می کردم وجود دارد و دوسه حرفی از آن را یاد دارم و یاد ندارم گپ هایم را تکرار کردم. او هم دلایل منطقی و فرا منطقی خود رابه ترکی پیشکش کردو با اشاره به ساعت دستی خود ، صدایش بلند شد و چهرهاش برافروخته.
زبان یار من ترکی و من ترکی نمی دانم.
من دادنی نبودم و او رها کردنی.
از سر ناچاری همچون رهبران ما به فکر اسلام عزیز افتادم. مثل کسی که در هر کاری هزار استادی داشته باشد گفتم ، خواجه ، مگر مسلمان نیستی ؟
جواب رندانۀ او به جواب رعیت مآبانۀ ما شباهت نداشت : خیر!
یک نه و صد آسان. خدا پدر سنایی را هم بیامرزد که نمی دانم هوده یا بیهوده می گفت ، مسلمانان مسلمانان ، مسلمانی ، مسلمانی .
سرانجام از بیم لشکرکشی های عثمانی ، پرچم سفید برافراشتم. پس از آنکه با اکراه تمام پول رابرایش دادم یک بوتل خالی آب را که در موتر داشت با خشم فراوان و گفتن بسیار چیزها که خوشبختانه معنای آن ها را نمی فهمیدم ، به سویم پرتاب کرد و رفت که رفت.
سبحان الله! مشابهت را ببینید. قدرت خداوند است. چرخ فلم تاریخ را دوباره می چرخاند. پس از مولانا هم ارتباط ترکیه با افغانستان کاملا ً قطع نشده است. کاری که یک تکسی ران در استانبول در حق یک فریب خورده می کند ، دقیقا ً همان را بنده های منتخب و برگزیدۀ او در پارلمان افغانستان در حق چند تا سیاه سر و ضعیفه اجرا می کنند. تفاوت فقط در این است که سیاه سر ها معنای گپ های حریفان را خوب می فهمیده اند. پس آنقدر هم بی جا نیست اگر گفته باشند ، ترک ها قدر مولانا را می دانند و افغان ها زبان اورا.
بوتل اندازی خوبان هرکجا پاینده باد
پارلمان یا کوچه یا هر جا که باشد زنده باد
فردای آن روز که دوباره پول تبدیل کردم دانستم که اصلا ً روز پیش در غرفۀ تبدیل اسعار ، نیم پول مرا خورده بودند. من بدبخت به این فکر که رانندۀ بوتل انداز از من زیاد خواهی کرده ، جوشنِ جنگ ِ لفظی بر تن ِ ترسان ِ خود افگنده بودم. حال آنکه او فقط دوچند کرایۀ معمول را خواسته بود و بس.
-------------------
مرتبط:
زلفها پس ِ گوش و اعتصاب فراموش؛ سفرنامه افغانستان-3

