مبارزه :
شنیدم استادان دانشگاه اعتصاب کرده بودند. تقاضا داشتند معاشات شان زیاد شود. محض از روی تصادف آغاز اعتصاب با شروع درس ها مقارن بود. در ملک خداداد افغانستان از زمان نظام الملک بدینسو چنین رواج است که چند روز آغاز را در مکاتب و دانشگاه ها ــ بر خلاف روزهای آغاز نامزدی ــ جدی نمی گیرند. هرکه آمد خوب، نیامد حرفی نیست ، زیرا روزهای اول است و گپی برای فراگرفتن نیست و جنگ ِ شدیار ، سَر ِ شدیار ، در هر جا و هروقت یکسان تعبیر نمیشود.
از تصادف بالییودی که در همان روزها برای چند تا پرفیسور اعتصاب کننده که از پیشوایان مبارزه بودند پروژهای از وزارت تحصیلات عالی داده شد و این بدان معنا بودکه در کنار معاش آنها، ماهانه یکی دو هزار دالر نیز تا ختم پروژه دریافت خواهند کرد. به صورت اتوماتیک این عمل وزارت معنای ختم اعتصاب را از جانب بزرگان داشت و همان بود که بر خلاف آخر خوش فلم های هندی ، زلف ها پس ِ گوش شد و اعتصاب فراموش.
ولی یکی از نام آوران دیگر که در همان روزها دست به اعتصاب غذایی زده بود پروفیسورصدیق افغان بود. ایشان دانشمند ریاضی فلسفی جهان هستند ــ که ما نمی دانیم چیست ــ و برای خود دم و دستگاهی دارند و در عرصۀ ریاضی فلسفی ، چیزهای می گویند که از الخوارزمی تا کاکه تیغون ، نه کس گفته ونه هم ان شاءالله که بعدا ً خواهد گفت. من حقیر دوسه بار کوشش کردم که راه خود را در گمگشت گاه های گفته های او پیدا کنم ودر معانی مادی و معنوی ارشادات او خود را خر فهم سازم ولی گویا برای ما خاکیان آن نکته ها اصلا ً قابل هضم نبود وباید منتظر حشر معانی بمانیم. شما اگر لااقل در آسمان اول هم آشنا و دوستی نداشته باشید از درک لطافت لطایف آن یگانۀ روزگار عاجز می شدید.
ایشان در اعتراض به اعتراضی که کشور های اروپایی بر دین اسلام می کنند ــ دنمارک و هالند ــ قریب به سه هفته دست به اعتصاب غذایی زد.
یکی از تعبیر های ریاضی فلسفی او که دوستان حکایت کردند :
از بزرگان دولتی کسی با او همصحبت می شود و از افاضات ایشان استفاده می کند و می پرسد که
در شمارۀ موترش عدد هشت و چهار است ، از نظر او چه حکمتی در این شماره ها نهفته باشد .
ایشان می گویند : بر شما در هشت سالگی از جانب چهار نفر تجاوز جنسی شده است !
تر و خشک :
خشکسالی از گنج های شایگان این سال ها است. کاریکلماتور بازسازی. تو گویی آب در چشمۀ خضر می در جام خیام ، تف بر ریش کاکه تیغون و گوز در (...)ون اسماعیل سیاه نمانده بود. آب های روی زمین شاید که منحصر می شد به آبروی بزرگان و خوبان و از ما بهتران. در هیچ گندابی دیگری نمی توانستی سراغ از فراوانی آب بگیری. جز شعر ِ تر که گاه و بیگاه اینجا و آنجا از دیگران می شنیدم که شنیده اند دیگر هرچه بود خشک بود. چندین بی بهاری گذشته بود که مردم در حسرت شنیدن این آهنگ بودند :
وقتی باران بباره عطر زمین بلند میشه...
زمینی که ما در موردش مغرورانه و داواطلبانه سروده بودیم :
جز خاک در این کشور پر خاک نخوردیم
خوردیم مگر این همه بی باک نخوردیم
این بیت را پیش از دیدار با سمیع حامد ساخته بودم. او از کسی یاد کرد که گویا تحقیق کرده، هرکه در کابل فلان مدت زندگی کند از راه تنفس هوا ، فلان مقدار گه را با گردوخاک نوش جان می فرماید. برای تسکین خاطر خود بگویم که فکر می کنم آن مقدار هنوز به کیلوگرام نرسیده بود.
علمای خاک شناسی ـــ دقیقتر آن خاگ شناسی ـــ علت موجودیت این رستوران مفت را رواج قضای حاجت کردن در فضای آزاد ِ کنار جاده ها و دیوار ها و درخت ها و گل بته ها و هر چیز ساکن دیگر می دانستند.
" انسان خاکی " شاید که بهترین مصداق خود را در کابل عزیز پیدا کند.
در کشوری که قرار آمار بانک توسعه آسیایی حد اوسط بیکاری چهل در صد باشد اگر در ِ این عیش را هم بر مردم آزاده ببندند ، دگر چه کاری برای شان می ماند که مفت و مجانی قادر به انجامش باشند ؟!
اثر این "خاگ" ها البته که بر شاه وگدا ، کاردار و بیکار ، "دولتی" و "ملتی" یکسان بود.
ما ملتی ها که هیچ وقت ادعای نداشته ایم ولی پس از این همه خاگ خوری کسانی که هنوز امید پاک گویی و پاک اندیشی و پاک خوری از برخی خاکیان دولتی داشتند ، عمر خود را بیهوده تلف می کردند زیرا علما گفته اند : آنچه خاک ِ گه تواند ، خاک ِ کُه نتواند.
بی آبی ها چون مردم را به تنگ آورد ، مقامات از راه تلویزیون آنها را در یکی از روز ها به استدیوم ورزشی دعوت کرد تا به امامت یکی از بزرگان دولتی نماز استسقأ بخوانند.
خواندند. اما باران نیامد. گویا نمازی که با اذان دولتی ادا شود مستجاب نیست. سه هفته بعد که معلوم نبود مردم چه می کنند بارا ن آمد . لباس های مکتب برادر زاده ام را شسته بودند به این امید که فردا خشک می شود. چون باران متواتر می بارید و آفتاب از ترس تر شدن پنهان شده بود لباس ها خشک نشد و آن کودک بیگناه به خاطر داشتن دامن تر ، یک روز به مکتب نرفت.
برای من که از هامبورگ باران خیز آمده بودم این گپ ، دنگ دنگ زنگ های مکتب را در گوشم به صدا در آورد.با چه چیزهای کوچکی که نظم زندگی بر هم نمی خورد؟ لباس ها را به این امید شسته بودند که دو سه ساعت بعد ــ مثل هر روز دیگر در آن فصل ــ خشک می شود. نشد.
چه شتر ها که در مثنوی زندگی مردم به توکل رها شده بود و کمتر کسی می گفت که با توکل زانوی اشتر ببند.
آدم باید بسیار خوشبین باشد تا بداند که بدبینی ضرورا ً فقط نقطه مقابل خوشبینی نیست ؛ بلکه نوعی دید به زندگی است که در آن ، نفس ِ دید به مراتب مهم تر از خود زندگی به شمار می رود.