آی طنز > محمدعلی مومنی > آزادی در هشت پرده

آزادی در هشت پرده

محمدعلی مومنی | ۱۳ خرداد ۱۳۸۸


پرده‌ی اول: آزادی انسانی
آقایی باسبیل دو‌منی، دستمال ابریشمی و سایر ابزارآلات مربوطه و با صدایی نخراشیده و نتراشیده و با آن لحن «داش مشدی‌وارش» دم از آزادی می‌زند . اما نالوطی، انحصار‌گرا از آب در‌آمده و محدودیت ایجاد می‌کند و به اصطلاح اهالی فن، آزادی را به بند کشیده و فریاد می‌زند: آزادی دو نفر!
شما بگویید! این چه مدل آزادی است که فقط ظرفیت دو نفر را دارد. هرچند که این داداش ما، فقط دم از آزادی می‌زند و حقیقتا زیر باقی قضایا زاییده است. گرمای تابستان هر بدی و اشکالی که دارد، این خوبی را دارد که یک مقدار آستین‌ها کوتاه می‌شود و کوتاهی آستین این مرد مسبول، پرده از خالکوبی وقیحانه ای بر روی بازویش برمی‌دارد با این مضمون: اسیرتم! گفتم: بفرما، این‌هم از آزادی این آقا. حالا حسابش را بکنید اگر هوا گرمتر از آن می‌شد، چه می‌شد؟!


پرده‌ی دوم: آزادی اقتصادی
عجب دنیا‌ی بی‌در و پیکری شده است. یک عده از خدا بی‌خبر، همیشه در تلاشی مذبوحانه می‌کوشند آزادی مردم را قبضه کنند و جالب اینکه روی کارهایشان اسم هایی می‌گذارند عجیب‌المنظر و عجیب‌المظهر. اسم‌هایی که الحق، مرغ را هم از تخم کردن می‌اندازد؛ چه رسد به شعب دیگر طیور! این عده با توزیع کاغذهایی به نام کوپن، آزادی مردم را در شیشه می‌کنند. حالا کارشان خیلی خوب است ، عنوان ادبی و پارسی «کالا‌برگ» هم رویش می‌گذارند. یکی هم پیدا نمی‌شود بگوید: پدر‌جان این کار شما، ذاتاً بی‌ادبی است. عنوان ادبی و پارسی‌اش دیگر چیست؟ اما جای نا‌امیدی نیست. هنوز انسانیت نمرده است. هستند انسان‌هایی که با جمع کردن کالا‌برگ‌ها، این اسناد اسارت را از آنها بچاپند… (معادل ادبی و پارسی چاپیدن… این واژه، سر‌اندر‌پا بی‌ادبی است. بی‌خیال!) خلاصه آنها در جمع‌آوری کالا برگ‌ها از دست مردم می‌کوشند و آنها را به خرید «آزاد» تشویق می‌کنند. الهی دسته‌جمعی برایشان بمیریم. دل آدم کباب می‌شود. آخر طفلکی‌ها مجبورند، از ترس یک‌مشت آدم حسود، این اسناد سلب‌آزادی را مخفیانه از دست مردم بقاپند، ببخشید جمع کنند. هر چند خوشبختانه، اخیراً فضای کار برای آنها بازتر شده و دیگر مجبور نیستند مخفیانه تلاش کنند، بلکه با کمال وقاحت، علنی اقدام به بزخری می‌کنند. واقعاً که، خدا خیرشان بدهد. عده‌ای هم از آنسو می‌روند جنس کوپنی می‌آورند و آزاد می‌فروشند. واقعاَ تاریخ چه نامرد است، اگر این آزادیخواهان را فراموش کند


پرده‌ی سوم: آزادی رسانه‌ای
رادیو را که روشن می‌کنیم، یک شبکه‌ای می‌آید دارای موارد منکراتی که برایش سانسور فراوانم آرزوست. نام این شبکه، گلاب به رویتان «رادیو آزادی» است که یک آقا و خانم کنار هم نشسته‌اند، و گلاب بیشتری به رویتان، دائم دل می‌دهند و قلوه می‌گیرند. البته محترم بودن یا نبودنشان کمی ایهام دارد و اگر بتوانیم آنها را ببینیم که خیلی بهتر است! بالاخره الکی هم نگفته‌اند «شنیدن کی بود مانند دیدن». فضای آن محدوده‌ی «گرم» نیز تا حدودی قابل پیش‌بینی است.
با آن خنده‌های گَل‌و‌گشاد خانم مجری می‌شود حدس زد که چگونه قند در دل آقای مجری آب می شود. چون طفلکی کمتر حرف می‌زند که بیشتر بشنود.آقای مجری وقتی هم حرف می‌زند، بی‌تربیتٍ بی‌ادب، مشکوک می‌زند. معلوم نیست اینها خودشان ناموس ندارند؟! یک‌بند هم می‌گوید رادیو آزادی. چهار‌چوب بردار هم نیستند لامذهب‌ها! حداقل باید مراعات کسانی را بکنند که از این واژه‌های سوسولی و اِواخواهری مثل آزادی خوششان نمی آید، اما عاشق برنامه هستند. تماس گرفتم که این موضوع را تذکر بدهم، از شانس بد من همان خانم مجری که خدمتتان عرض کردم گوشی را برداشت. گفتم:لطفاً گوشی را بدهید به آقایتان. گفت: تو اسمت چیه عزیزم؟ گفتم: خانُـ.…..ـم! مواظب حرف زدنت باش! ناسلامتی شما نامحرمی! گفت: عزیزم؟! گفتم: عزیزم و کوفت! اگر من به شما یکبار بگویم عزیزم، صد‌تا صاحب پیدا می‌کنی. آنوقت شما هی از این الفاظ استفاده می‌کنید. یکدفعه برادر کوچکم داخل اتاق آمد و نفس زنان گفت : داداش! صدایت دارد از رادیو پخش می‌شود. خودمانیم این زن داداش چه صدای ملیح و لحن آزادی دارد. متوجه شدم که در تمام این مدت صحبت من و خانم مجری بطور مستقیم از رادیو آدم‌ضایع‌کن «آزادی» در حال پخش بوده. یک‌زمانی اگر خانم و آقایی می‌خواستند تلفنی صحبت کنند، خودشان را در هفتاد سوراخ پنهان می‌کردند. این بی‌ادب‌ها تلفن‌های نا‌مشروع صحبت می‌کنند، از رادیو هم پخش می‌کنند.تازه کیف هم می‌کنند. نمی‌دانید چه غش وضعفی می‌روند. یکی نیست بگوید: آخر تو آبرو نداری، تو آینده نداری، من که دارم!
بعد هم یک عده خواننده بد صدا و بی‌انصاف می‌آیند و شروع می‌کنند به تقلید از خواننده‌های ما! که باید گفت: عمرنات! آنقدر هم درباره گل نوبهاری و عزیز دل و محشر و غیره و ذلک شعر می‌خوانند که آدم می‌ماند یک نفر، به چند نفر؟! آنجا هوا بس ناجوانمردانه گرم است و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!


پرده‌ی چهارم: آزادی مطبوعاتی
با عرض پوزش این یک قلم را بی خیال ما شوید!!


پرده‌ی پنجم: آزادی ورزشی
اما «جشن آزادی» با حضور ۱۰۰‌هزار تماشاچی عاشق. (همه هم که عاشقند!) واقعاً خدا را شکر که همه جا آزادی وجود دارد! به برکت این آزادی از بازیکنان تیم حریف حسابی پذیرایی می‌شود .و در اثر این آزادی، ما می‌فهمیم اسم خواهر و مادر آقای مربی چیست . یک مقدار هم چنته کلامی‌مان پرتر می‌شود که اگر روزی در کوچه‌پس‌کوچه‌ها با کسی دعوایمان شد و زورمان به او نرسید و مجبور شدیم بزنیم به چاک، دورادور از خجالت آن آقا یا خانم قلدر‌مآب در بیاییم. علاوه بر این در یک اقدام شوق‌برانگیز، رقم امیدوار کننده ای بطری، قوطی، پاره‌آجر، قطعاتی از ورزشگاه، تعداد ناقابلی صندلی‌های نو ساخت میهن و تعدادی هم آدم به داخل زمین صادر می‌شود . کجایند این اروپایی‌ها که ببینند آزادی یعنی چه و آنوقت بروند کشکشان را بسابند؟ کجایند که ببینند«چه می‌کنند این عشاق سرگشته». در پایان بازی هم، نیمی از ورزشگاه از خانواده آقای داور تشکر می کنند. اثرات و برکات آزادی یک تعدادی از راننده‌های شرکت واحد را نیز برای مدتی به مرخصی تشویقی می‌فرستد و ما از تعداد دقیق اتوبوس های موجود در ناوگان شهر مطلع می شویم .


پرده‌ی ششم: آزادی بهداشتی
الحق و الانصاف نقطه اوج آزادی را (گلاب به روی شما و دیوار به روی من) باید در دستشویی‌ها دانست که هر کس آزاد است هر چه می خواهد بگوید، بشنود و بنویسد. به‌طوری‌که آدم برای دقایقی، سرش با مطالعه در و دیوار‌نوشته‌ها گرم می‌شود. واقعا جای سوال است! این ناشر‌های بی‌ذوق چرا تا بحال به این بخش بی‌توجه بوده‌اند و این آثار جسورانه و ناب، و این مقالات وزین و دلنَشین را به دست چاپ نسپرده‌اند؟ آدم با دیدن این آثار بدیع به وجد می‌آید که یک چیزی بسراید. اما راستش را بخواهید نمی شود. من در عجبم احساس ظریف آنها، در این مکان نا‌ظریف چگونه غلیان کرده است؟!


پرده‌ی هفتم: آزادی علمی
با قبول شدن در دانشگاه آزاد، خیال کرده است از زیر بار فشار افکار عمومی خانه‌شان رها می شود. با هزار ذوق و شوق، روزنامه و اسمش را نشان پدر می‌دهد. پدر هم از ذوقش آزاد می‌خواباند پس گردن دانشجوی این مملکت و می‌گوید: مرده‌شورت را ببرند با این آزاد و آزادی‌ات! این هم خبر بود برای ما آوردی؟ دانشجوی آزاد هم، اشک شوق از چشمانش جاری می‌شود و به این می‌اندیشد که «چقدر در این خانه آزادی نهادینه شده که هر کس بخواهد می‌تواند آزاد بخواباند پس گردن دیگری». بالاخره طفلک می‌رود آزادی می شود، دوستی می‌یابد مظهر آزادی، با حرف‌های وزین و صد‌تا یک‌غاز. عارفی گفتش: بگذار هوا گرم شود، آستین‌ها کمی بالا برود، معلوم می‌شود چه خبر است و تو می‌فهمی یک‌من شعار آزادی کیلویی چند است؟! دانشجو گفت: آخر فقط بحث آستین که نیست. این بنده خدا خیلی خفن است! رنگ از رخ عارف سالک پرید و با لکنت گفت:
رخصت!که به چاکی بزنم من زود/ اگر همه پرده‌ها شوند مردود
وگـر کـه جـمـاعـتـی شـونـد ضـایع/ بـنده مسئول آن نخواهم بود


پرده‌ی هشتم: آزادی و ماستمالی
آه ای آزادی! در این روزگار، تو چه زیبا و بدرد‌بخور آدم را ضایع می‌کنی؟ آن روز برای کمی آزادی، خودم را به دیواره برج آزادی مالاندم و برج آغشته به ماست! و من به جای آزادی‌مالی، «ماستمالی» شدم! و عده ای آنسوتر خنده‌هاشان را برایم قاب گرفتند. ای آزادی تو هم؟ آزادی‌جان تو دیگر چرا؟ آه، ای آزادی! جان مادرت ما را بی خیال شو! تو آزادی!

برچسب ها: مومنی ، نمایش ، آزادی ، طنز
لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین
#1 | امین | URL
ما این مطلب را در وبلاگمان لینک نمودیم اگر اعتراضی داشتید بفرمایید
سلام
دست مریزاد آقای مومنی ،از خواندن کارهای زیبایتان لذت می برم.
#3 | حامد | URL
پرده نهم:

یه نفر با شلوار جین و نوشابه کوکاکولای اصل با کلاه کابویی به گرفتن مدرک دکتر نائل می شه.

نظر:
کد امنيتی:

نظر شما بعد از بازبينی در بخش نظرات نمايش داده می‌شود.