آی طنز > حکایت من و آن دستبند رنگی!

حکایت من و آن دستبند رنگی!

۹ تیر ۱۳۸۸

مدتی بود که از دوست و آشنا سراغ فالگیر می گرفتم.بالاخره شیوا هم کلاسی ام گفت:مرجان خانم حرف ندارد!
گفتم:چه طور؟!

گفت:من هر بار با یک مورد جدید آشنا می شوم پیش این خانم می روم!
گفتم :چه خوب!حتما نتیجه خوبی هم گرفتی؟!

گفت:خب !راستش زیاد منتظر نتیجه اش نمی مونم چون چند وقت بعد دو باره مورد جدید تر و بهتری پیدا می شود!
گفتم :پس خوش به حال مرجان خانم !

گفت:تازه فقط که این چیزها نیست .باور نمی کنی همین پارسال بود که به من گفت وقتی رانندگی می کنی مواظب باش از پارسال تا به حال سه بار تصادف کردم!
گفتم:آفرین!حالا چه طور می شود زیارتشان کرد؟!

گفت:باید وقت قبلی بگیرم همین طوری که نمی شود!

بالاخره هفته بعد با چهار تا از بچه های دانشگاه به منزل مرجان خانم رفتیم من هم که برای اولین بار دست فرمان شیوا را دیدم با خودم گفتم از اینکه بیشتر از سه بار تصادف نکرده است باید خدا را هم شکر کند!
جلوی در خانه مرجان خانم که رسیدم نفس در سینه ام حبس شده بود احساس می کردم تمام آینده من در داخل همین فنجان قهوه ای است که مرجان خانم برایم می ریزد .

از شیوا پرسیدم داخل اتاق تنها باید رفت؟!گفت :بستگی به خودت دارد؟ گفتم:من داخل هیچ اتاقی تنهایی نمی روم!می ترسم.
بچه ها با نگرانی داخل اتاق می رفتند و خوشحال بر می گشتند!فهمیدم که مرجان خانم همه را راضی می کند و بی رضایت از کسی پول نمی گیرد!
نوبت من که شد طبق قرار قبلی مان شیوا به بهانه نوشتن فرمایشات مرجان خانم با من به داخل اتاق آمد.

مرجان خانم گفت:اسم خودت؟!اسم مادر؟! احساس فمنیستی عجیبی به من دست داد .این جا اولین جایی بود که به جای اسم پدر اسم مادرم را می پرسیدند!
مرجان خانم گفت: کسی را دوست داری قد بلند ،چشم مشکی با بینی پهن...گفتم:نه به خدا بینی اش خیلی قشنگه! گفت:پس حتما عمل کرده است؟!گفتم:اِ شما از کجا فهمیدید یعنی خیلی تابلوهِ؟!گفت:دوسش داری؟!گفتم:اگه نداشتم که الان اینجا نبودم! گفت :پس باید حواست جمع باشه و به کسی نشونش نده مخصوصا به یکی از دوستات!

شیوا که تا اون لحظه هیچ چیزی از زندگی خصوصی من نمی دونست با کنایه گفت: مرجان خانم شما نگران نباشید ایشون خوب کارشون رو بلدند! گفتم:ببخشید شیوا جان باید زودتر بهت می گفتم!
مرجان خانم گفت:خیلی زود ازدواج می کنی گفتم:با همون؟!گفت:با اون یا با یکی دیگه!
مرجان خانم گفت:از مقامات می شی گفتم :آخه من یک مدرک معادل کارشناسی هم نمی تونم بگیرم
من که سواد ندارم!گفت:مگر همه مقامات سواد دارند!

مرجان خانم گفت:آینده ات روشنه ، مشهور می شی ،به پول می رسی ،توی قرعه کشی بانک برنده می شی!
من آنچنان در عالم خیال غرق شده بودم که دیگه چیزی نمی تونستم بگم!مرجان خانم را بوسیدم او هم مثل این که چیز جدیدی در ته استکان قهوه من دیده باشد گفت:راستی یک دستبند سبز به دستت می رسه تا دیدی به دستت ببند شگون داره!

یک هفته بعد شیوا را با کسی که دوستش داشتم در یکی از کافی شاپ های نزدیک دانشگاه دیدم! از آن روز به بعد به حرف های مرجان خانم اعتماد کامل پیدا کرده بودم تا اینکه دو ماه بعد یک خانم میانسال یک دستبند سبز بهم داد . من هم یاد حرف مرجان خانم افتادم و بدون هیچ سوالی دستبند را به دستم بستم! در خیابان چند تا پسر جوان را دیدم که از همان دستبند ها بسته بودند با خودم گفتم یعنی به همه اینها مرجان خانم گفته است که دستبند سبز ببندند؟ بیشتر که دقت کردم دیدم که خیلی ها در خیابان از این دستبند ها دارند و جالب تر این بود که وقتی مرا می دیدند خوشحال می شدند و دستبندشان را به من نشان می دادند! یکی از آنها با صدای بلند گفت:میر حسین! من هم گفتم:خوشبختم من هم نسیم هستم!

همه خندیدند! انگار همه از آشنایی من با آن جوان میر حسین نام خوشحال شدند!
دو هفته بود که من هر روز به خیابان می رفتم و با میر حسین های زیادی آشنا می شدم حتی خیلی از دخترها خودشان را میر حسین معرفی می کردند!
اماچند روزی هست که در خیابان افرادی معلوم الحال به محض دیدن دستبندم محکم با چوب به سرم می کوبند وبه من اغتشاش گر می‌گویند!
هرچقدر هم که می‌گویم مرجان خانم گفته این دستبند را ببندم آنها می‌گویند مگر هر کسی در ماهواره گفت جنایت کنید باید بکنید؟

لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین
#1 | رضا
اه اه. چقد لوس. دختر همین کارا رو کردی که طرف مورد نظر ت رفته با شیوا نشسته و قرار گذاشته. راستی فک کنم یکی از اون میر حسنا من بودمااا.
همین‌ها را می‌نویسی که بعد خبرش در می‌آید
«افشای رابطه‌ی مرجان و میرحسین»
با سلام و درودی فراوان
خیلی بده که آدم با رسیدن به گزینه های جدیدتر و بهتر، گزینه های قبلیو یادش بره...!
منم اونجا بودم، چرا حسین بیچاررو فراموش کردید و به سراغ میرحسین رفتید؟ حسین بیچاره را با شکست عشقی مواجه کردید و فراموشش کردید.
بالاخره تکلیفتان را مشخص کنید:
میرحسین یا حسین؟
#4 | مرتضی | URL
یاد کسی افتادم که دوستش داشتم. پیش یکی از همین مرجانها رفته بود و به او گفته بودند این پسره رو ولش کن و ایشان هم بعد از 5 سال زندگی و باهم لاو ترکوندن بی چون و چرا به حرفش گوش کرد. من موندم تو این مدت چرا یک بار به حرف من گوش نداد. البته همیشه این مرجانها بوده اند. اما دستبند سبز را که به نیت خوشبختی ملت می بستند را همیشه مرجان برایشان تعریف نمی کرد. گاهی اوقات ترس از ضد مرجانها باعث این کار می شد.
#5 | مریم
تو که بااین خنگیت آبروی هرچی دختره بردی؟؟؟!!!
نظر:
کد امنيتی:

نظر شما بعد از بازبينی در بخش نظرات نمايش داده می‌شود.