کاکه تیغون نام مستعار یکی از طنزنویسان افغان است که وبلاگی با همین نام دارد. کاکه تیغون ساکن هامبورگ است و نویسندهی همکار سایت آیطنز. او سفرنامهای طنزآمیز نوشته است که حاصل سفر او پس از سالها به وطن خود بوده است. بخش نخست این سفرنامهی دنبالهدار پیش از این در آیطنز منتشر شد و اکنون بخش دوم آن را با توضیح برخی از کلمات پشتون در پانویس میخوانید:
کارشناسی :
در دکان سلمانی نشسته و در آیینه به سوی چهرۀ مبارک خود می نگرم. استاد با مهارت ــ البته از نوع کابلی آن ــ به آراستن و پیراستن پرداخته و زلف های قیچی شده را برباد میدهد. تمام وقت زیر لب غم غم می کنم :
سرم را سرسری متراش ای استاد سلمانی
که ماهم در دیار خود سری داریم و سامانی
استاد به زبان حال می گوید ای مردک که نه نکو روی، نه نکو خوی و نه نکو مویی ، این چیست که زیر لب همی گویی ؟
هرچه است نوع آرایش مو با ناسیونالیزم کاملا ً بی رابطه نیست و از دارو ندار معنوی مثلا ً نوع پاسپورت و دیگر افتخارات پنهانی جاسوسی می کند. روزی از روزهای وصل در همین فصل بود که برای انجام کاری به مردی چیزی می گفتم. رو به برادرم کرده گفت : به او بگو که....
خواستم مستقیما ً افتخار همصحبت شدن با او را پیدا کنم ، باز به برادرم گفت : به او بگو که....
گفتم : کاکا ! چرا با خودم گپ نمی زنی ، مگر به زبان تو صحبت نمی کنم ؟
با تعجب به سویم دیده به برادرم گفت : عجب ! خاک کابل خو هیچ دَ رویش نشیشته !
وقتی این را به مادرم قصه کردم گفت مردم از آرایش موی تان می فهمند که خارجی هستید.
در دکان سلمانی مثل هر جای دیگر کابل رادیو روشن بود، گهی ساز و گهی آواز و گهی سلاد هردو را پخش می کرد. نوبت مصاحبه یکی از اعضای حکومت رسید که ضمن گپ ها گفت ، بندر کراچی یگانه بندر بحری قابل دسترس برای کالا های افغانی است و دولت می خواهد از این انحصار رهایی یابد.
یکی از مشتریان که مثل من ، زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست نشسته بود با شنیدن آن قسمت مصاحبه با صدای بلند گفت :
مردم نان ِ خوردن را ندارند دولت در غم کالا مانده است !
با این مقدار زباندانی و موشکافی و نکته سنجی بود که زبان های سرخ ، سر ِ سبز برباد می داد ودر
کارهای کارشناسی می کرد که هفت کوۀ سیاه با آن فاصله داشت. تعداد کارشناسان هر رشته چند مرتبه بیشتر از تعداد فرشته های نگهبان ناتو بود.
های هوی :
یکی از بحث های آتشین که داخل شدن در آن ریش آدم و داخل نشدن در آن ، دُم آدم را می سوزاند؛ بحث گفتن و نگفتن دانشگاه و پوهنتون بود. از سنگین وزن ترین عضو کابینه گرفته تا معذور ترین مأمور دولت و از برخی آتشنفسان دُرگوی تا بادپیمایان هرزه پوی ، حرف های دراین مورد می زدند که لاف در غربت و گوز در مسگری نیز برایشان پشت ِ دست می شد.
قرار پژوهش های قابل تأیید خود من، تنها کرها و گنگ ها در این بحث علمی و سراپا غیرسیاسی شده اشتراک نکرده بودند. باقی حدود 105 درصد نفوس ساکن بر روی زمین و چیزی بیشتر از 100 درصد نفوس خفته در زیر زمین ، همه شمشیر کارشناسی به کمر بسته بودند.
بر اساس برداشت های مجمل الاستراتیژیک برخی کارشناسان دانشگاه گریز و پوهنتون ستیز , علت العلل تمام عقب مانی های ده هزار سالۀ تاریخ پنجهزار سالۀ ما ، گفتن و نگفتن همین دو کلمۀ مبارک و منحوس ــ نظر به طرف بحث ــ می باشد.
درک این معمای غیر سیاسی برای یک " آی کیوی " معمولی مثل آی کیوی من خالی از مشکل نبود که چگونه در کشوری که چندان کاری صورت نمی گیرد ، هرکس کارشناس می شود ؟! این گپ را به هیچ حیله نمی شد که در طومار طویل خدمات امریکا با جامعۀ جهانی اش برای محو کشتن کوکنار و کُشتن تروریزم پیوند زد ؛ طوماری که به هر حال طویل تر از درازی یک بسته کاغذ تشناب است.
بحث دانشگاه و پوهنتون چنان جهانی شده بود که اگر شما به تکسی نشسته و تقاضا می کردید شما را به زایشگاه ببرد ، مستقیما ً به دانشگاه می برد و یا اگر می خواستید به زیژنتون ببرد ، مستقیما ً به پوهنتون می برد. شاید به دلیل قلت تشناب و نمی دانم چی آب دیگر بود که یگانه جای مناسبی که بسیاری ها برای رفع حاجت کردن یافته بودند ، دهان باز طرف مقابل بود و جای این " طرف " ها هم به بسیار آسانی تغییر می کرد.
این کج بحثی های که عقل های سلیم را پشت نخود سیاه می فرستاد از کتابخانه تا آشپزخانه و از کناراب تا پارلمان ، دست از دهان بیکار مردم بر نمی داشت... اگر دانشگاه می گفتید ، پوهنتونیان بر می آشفتند و از هم گپ شدن با شما سرباز می زدند ؛ اگر هم پوهنتون می گفتید، دانشگاهیان را خشمگین می ساختید واز صحبت با آنها محروم.
من ــ فراری مارگزیده و کور جهاندیده ــ کوشش می کردم که توازن را نگاه دارم و به اقتضای مکان این یا آن واژه را بکار ببرم. از کسی که بعد از سال ها اقامت در اقالیم عقل و دانش ، یگانه تحفه اش بردن چند تا کاندوم به سرزمین اجداد ماجد آریایی اش باشد ، انتظاری بیشتر از این هم نباید می داشت.
شاید از برکت همین وقت شناسی بود که به زیارت دانشگاهیان نایل آمدم و چون در هشتم مارچ مصدر خدمت شایانی دیگری نشده بودم به دست بوسی استادان جوان دانشگاه ، خالده فروغ و منیژه باختری رسیدم و از گرم و سردی که استادانه تهیه فرموده بودند ، بهره ها بردم و با خاطر آسوده خوردم وپی بردم که اوضاع دانشگاه آنچنان که آوازه بود که بد است ، نیست.
یادم است که چند سال قبل وقتی خالده فروغ و وحید وارسته مهمانم کرده بودند، اولین کاری که کردم از سفرۀ رنگینی که فقط برای یک مهمان تهیه شده بود عکس گرفتم. در هامبورگ خالۀ پیچه سفیدی دارم که همچون من ، عمر را در غفلت ِ غربت به سر برده. وقتی عکس دسترخوان مهمانی را برایش نشان دادم باورش نمی شد که در کابل آنقدر غذاهای رنگارنگ پیدا شود. گفت :
به خدا وضع افغانستان آنقدر که می گویند، خراب نیست!
کسی از کسانی که نمی دانم با ما چه رابطۀ خویشاوندی داشت همیشه برای مادرم می گفت :
آرزو دارم روزی بتوانم مثل همین پسرت ــ با اشاره به من ــ بادنجان رومی را به کیف و مزه بخورم.
همین کاکه تیغون خود ما می فرماید :
قدر کاه بدان که قدر کوه هر کس داند !
(ادامه دارد)
-----------------------
پانویسها:
پوهنتون : دانشگاه
کاکا : عمو
تشناب: توالت
پیچه سفید: پیرزن
دسترخوان : سفره
بادنجان رومی : گوجه فرنگی
زیژنتون : در زبان پشتو به معنای زایشگاه



