گویند شیخ را سه گونه سخن بود یکی آنکه دیگری فهم کردی و خود فهم نکردی، دو دیگر آنکه خود فهم کردی و دیگری فهم نکردی و سوم آنکه نه خود فهم کردی نه دیگری. روزی مریدان شیخ را گفتند حکمت این سخن سوم چه باشد؟ شیخ گفت این گونه سخن را در جواب خبرنگاران اجنبی گوییم تا اسرار طریقت برملا نشود.
شیخ را به علوم اتمیه رغبتی تمام بود چنآنکه وی را ذیمقراطیس ثانی خواندند. روزی مریدان شیخ را گفتند پیش از تو نیز رییسان پیشین بر این صنعت مداومت داشتند از چه رو است که این شهرت که تو را در صناعت اتمیه رسید آنان را نبود؟ شیخ گفت از آنکه من دایم الذکر بوده و هر یک قدم که برداشتم هزار بار مکرر ذکر کردم پیشینیان بر ذکر مداومت نداشتند پس آنان این مرتبه نیافتند.
چون شیخ به ریاست رسید بر خلاف مرسوم لباسی کهنه در بر کرد. مریدان وی را گفتند یا شیخ این چه حکمت است؟ شیخ گفت رسم است که قلم به دستان بر هر رییس تازه که بر مسند نشیند تاخته و کردار وی را به نقد کشند خواهم که مردمان پندارند من رییسی کهنه هستم .
روزی مریدان از شیخ کرامتی تازه خواستند شیخ برق و گاز را قطع کرد پس زمستان سرد و تابستان گرم شد. مریدان بر دامن شیخ آویخته گفتند یا شیخ این چه کرامت بود؟ شیخ گفت شیوخ پیشین زمستان را گرم و تابستان را خنک می ساختند خواستیم کرامتمان بی سابقه باشد.
در دوره صدارتش روزی خبر آوردند که چندین و چند هزار کرور از خزانه گم شده است. چون محمود این بشنید سر به سجده گذارده خدای را سپاس گفت. مریدان را از این معامله عجب آمده گفتند یا شیخ این چه حکمت بود؟ محمود گفت شکر آن گویم که این مبلغ در جیبمان نبود وگرنه ما نیز چهار سال بود که گم شده بودیم.
شیخ را کرامات بسیار بود چنآنکه هر جا که میرفت نعمات بی حد چون سیب زمینی و پرتقال پدید می امد چنآنکه کس نمی دانست که اینها از کجا امده است. گرچه شیخ گوجه فرنگی را سخت دشمن همی داشت و التفاتی بدان نمی نمود اما در سفرها هر جا که پای می گذاشت سیب زمینی بسیار پدید آمده خلقی از پی او روان گشته از آن نعمات برخوردار می شدند.
گویند تواضع شیخ الرییس چنان بود که کسی او را از مریدانش باز نمی شناخت. روزی وی جهت ارشاد فرنگیان به همراه صد تن از مریدان راهی ژنو شد. چون به بلاد فرنگ رسیدند حاکم فرنگیان به پیشواز شیخ امده گفت یا شیخ!
چون این بگفت از ان میانه صد کس برخاستند. حاکم فرنگ بدانست که در آن جمع شیخ بسیار است پس بار دیگر گفت یا رییس! باز همگی برخاسته یک به یک لبیک گفتند. پس حاکم فرنگ سر در جیب تامل فرو برده با خود گفت این چه هیاتی باشد که یکصد رییس در خود دارد. پس آنگاه چون در مجلس وعظ شیخ، جهودان شیخ الرییس را به سخره گرفته و ترسایان از مجلس شیخ بگریختند آن صد مرید برجای مانده هلهله سر دادند و شیخ مریدان خود را وعظ گفت. انجا بود که حکمت شیخ بر همگان ظاهر شد که از چه رو آن همه رییس با خود به فرنگ برده بود.
یکی از عجایب شیخ آن بود که جهودان و ترسایان را سخت دشمن همی داشت و با ملحدین و کفار بلاد کوبا و ممالک قمونیستیه مراودتی به غایت نیکو داشت. پس چون مخالفان شیخ این بدیدند او را تشنیع زده گفتند چندین تحف و پیشکشها که به دهریان و ملحدین می دهی مگر نه آنکه چراغی که به خانه روا است به مسجد حرام است حال آنکه تو چراغ مسجد را پیشکش بزم ملحدان می کنی. دیری نگذشت که پیشوایان ملحدین آن بلاد همچون هوقو الجاوز به راه راست درامده شیخ را به جان در بر کشیدند و سخافت تشنیع طاعنان بر همگان آشکار شد.
یکی از کرامات شیخ آن بود که هر کاغذی که به او می رسید، همچون قطعنامه ها و قوانین بودجه، به کاغذ پاره ای بدل می شد. روزی شیخ اکابری از یارانش را از این کرامت شکی در دل حاصل آمد، شیخالرئیس به فراست این نکته بدانست، پس وی را گفت: ما تلک به یمینک یا کردان؟ { ترجمه: در دست راستت چیست ای فلان؟ } به لسان فصیح عربی شیخ را پاسخ گفت: هی مدرکی من الاغسفورد و فیه چخ منافع دی لورود به هیات علمی و اخذ الحقوق و مسند الوزاره و التهویه و امثال ذلک { ترجمه: این مدرک من از آکسفورد است که منافع بسیاری دارد مانند ورود به هیات علمی و دریافت حقوق و رسیدن به وزارت و باد زدن خود در هوای گرم و نظایر اینها } پس شیخ الرئیس مدرک کردان را لمس فرموده فی الفور آن مدرک فرنگی به کاغذ پاره ای بی ارزش بدل شده شیخ از وزارت بیافتاد.
شیخ الرئیس به مادیات و زخارف دنیوی سخت بی اعتنا بود و از کرامات او آنکه چون به ریاست رسید پول بی ارزش گشته مسکن نایاب شد و جوانان دست از ازدواج شسته به رهبانیت روی آوردند و طریقت او جهانگیر شد.
و از کرامات وی یکی آن بود که پیش از ریاست گفت نفط را بر سفره مردمان خواهیم آورد و چون به ریاست رسید گفت نفط خوردنی نباشد که بر سفره مردم نهیم مریدان در شگفت شده گفتند یا شیخ این چه کرامت بود؟ شیخ گفت خود نیز ندانیم.

